پارت سی و هشتم :

- عجیبِ...
نگاهش رو دوباره به آب دوخت، یا شاید هم تصویری دیگه در ماورای ذهنش.
- اینکه اینطور به همه چیز قانعی، تموم شادی های کوچیک و امیدهای بیهوده ات...
پاهام رو توی شکمم کشیدم و سرم و روشون گذاشتم در حالیکه به سمت نیم رخش مایل شده بودم.
- به نظرم هنر زندگی در لحظه های کوتاهه.
انگار که حرفم رو نشنیده باشه، با لحنی زمزمه وار، آهسته گفت: شاید چون چشم هات زیبان، اینطور دنیا رو زیب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    2

    چقد سخته اونی که عاشقشی،اینجوری بهت بگه🥺🥺🥺🥺

    ۲ ماه پیش
  • Par

    3

    ولی من نمی تونم اریکو دوس نداشته باشم🥺❤️ اونجایی که برادرش آیرین رو هرزه خطاب کرد کوبید تو دهنش🥲

    ۲ ماه پیش
  • Godrina

    2

    خدا لعنتت کنه ایزاک چیکار این دو تا داری؟ اریک خودش کم روانیه تو هم هی تحریکش کن بدتر بشه

    ۲ ماه پیش
  • Yas

    1

    چقدر اریک ترسناک شده، دیگه شبیه قبل نیست... انگار فرمانده آیزنهارت برگشته، همون مردی که قسم خورده، قسمی برگشت ناپذیر برای نابودی آیرس و به دل راه ندادن عشق دختر آلکازار🙁🥺💔💔💔💔

    ۲ ماه پیش
  • Hhhh

    2

    ایی دلم برای آیرین میسوزه🥺 اونجایی که برگشت گفت بگو هر شب بهم دروغ میگی و من تو رو خوشحال نمی کنم، بعد اریک تو چشم هاش نگاه کرد و گفت بیشتر از هر چیزی آزارم میدی🙂💔💔

    ۲ ماه پیش
  • Avin

    2

    کلی سوال و ابهام... یعنی چی همه اینا؟ اریک که یه مدت طولانی خوب بود، چی عوضش کرد؟ چرا یهو انقدر با آیرین سرد و بی رحم شد؟🥲 درسته خیلی بروز نمی داد اما اون همه عشق کجا رفت چطور تونست این حرف ها رو بگه☹️💔

    ۲ ماه پیش
  • Avin

    2

    چه پارت متشنجی!!🤯🤯 با هیچ کلمه ای نمی تونم وصفش کنم کلی اتفاق اونم توی یه پارت فقط می تونم بگم خسته نباشی قلمت فوق العاده قویه کشوندم توی عمق داستان🥲❤️ 🔥

    ۲ ماه پیش
  • جانا

    2

    چه پارت غم انگیزی دل ادم برای کدومشون بسوزه😢

    ۲ ماه پیش
کپی شد!