بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت سی و هشتم :
- عجیبِ...
نگاهش رو دوباره به آب دوخت، یا شاید هم تصویری دیگه در ماورای ذهنش.
- اینکه اینطور به همه چیز قانعی، تموم شادی های کوچیک و امیدهای بیهوده ات...
پاهام رو توی شکمم کشیدم و سرم و روشون گذاشتم در حالیکه به سمت نیم رخش مایل شده بودم.
- به نظرم هنر زندگی در لحظه های کوتاهه.
انگار که حرفم رو نشنیده باشه، با لحنی زمزمه وار، آهسته گفت: شاید چون چشم هات زیبان، اینطور دنیا رو زیب
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
Par
3ولی من نمی تونم اریکو دوس نداشته باشم🥺❤️ اونجایی که برادرش آیرین رو هرزه خطاب کرد کوبید تو دهنش🥲
۲ ماه پیشGodrina
2خدا لعنتت کنه ایزاک چیکار این دو تا داری؟ اریک خودش کم روانیه تو هم هی تحریکش کن بدتر بشه
۲ ماه پیشYas
1چقدر اریک ترسناک شده، دیگه شبیه قبل نیست... انگار فرمانده آیزنهارت برگشته، همون مردی که قسم خورده، قسمی برگشت ناپذیر برای نابودی آیرس و به دل راه ندادن عشق دختر آلکازار🙁🥺💔💔💔💔
۲ ماه پیشHhhh
2ایی دلم برای آیرین میسوزه🥺 اونجایی که برگشت گفت بگو هر شب بهم دروغ میگی و من تو رو خوشحال نمی کنم، بعد اریک تو چشم هاش نگاه کرد و گفت بیشتر از هر چیزی آزارم میدی🙂💔💔
۲ ماه پیشAvin
2کلی سوال و ابهام... یعنی چی همه اینا؟ اریک که یه مدت طولانی خوب بود، چی عوضش کرد؟ چرا یهو انقدر با آیرین سرد و بی رحم شد؟🥲 درسته خیلی بروز نمی داد اما اون همه عشق کجا رفت چطور تونست این حرف ها رو بگه☹️💔
۲ ماه پیشAvin
2چه پارت متشنجی!!🤯🤯 با هیچ کلمه ای نمی تونم وصفش کنم کلی اتفاق اونم توی یه پارت فقط می تونم بگم خسته نباشی قلمت فوق العاده قویه کشوندم توی عمق داستان🥲❤️ 🔥
۲ ماه پیشجانا
2چه پارت غم انگیزی دل ادم برای کدومشون بسوزه😢
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
2چقد سخته اونی که عاشقشی،اینجوری بهت بگه🥺🥺🥺🥺