پارت چهل :

از رفتن اریک و افرادش یک ماهی می گذشت.
در حالی که بودنش برام پر از چالش و درگیری های ذهنی با خودش و احساسات نامعلومش بود اما نبودنش خیلی سخت تر می گذشت.
احساس ناامنی و دلشوره هر لحظه همراهم بود و نمی تونستم از درون آروم بگیرم.
با برگردوندن سینی ناهار به استیو، همونجا دم در موندم و مغموم بهش نگاه کردم که آمادهٔ عوض کردن شیفتش بود.
چون بیشتر سربازها و افسرها همراه اریک رفته بودن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • دختر صحرا

    0

    اریک پدرشون در میاره

    ۳ هفته پیش
  • Yas

    1

    شاید از احساسات اریک خبردار شدن و می خوان در نبودش شورش کنن. یعنی استیو کجاست؟ نکنه اونم همدستشونه😐🤯💔

    ۲ ماه پیش
  • Par

    1

    نههه استیو نمی تونه انقدر عوضی باشه امکان نداره تو این شورش یا هر چی که هست دست داشته باشه. فقط امیدوارم بهش صدمه نزده باشن🥺🙂💗

    ۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    کار برادر اریکه؟یایه نفر دیگه؟حالاچه بلایی سرش میارن؟🥺🥺🥺

    ۲ ماه پیش
  • Avin

    1

    اخ اریک کجایی که ببینی افرادت توی نبودت چه غلطی کردن؟!.. نگرانممم این بچه اینجا غریب و بی کسه، این مرتیکه چیو با خونش مهر کرده؟؟

    ۲ ماه پیش
  • مینو

    1

    واای فرمانده کجایی لطفا هر جا هستی خودتو برسون،عزیز دلت بی پناه و تنها شده

    ۲ ماه پیش
کپی شد!