بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت چهل :
از رفتن اریک و افرادش یک ماهی می گذشت.
در حالی که بودنش برام پر از چالش و درگیری های ذهنی با خودش و احساسات نامعلومش بود اما نبودنش خیلی سخت تر می گذشت.
احساس ناامنی و دلشوره هر لحظه همراهم بود و نمی تونستم از درون آروم بگیرم.
با برگردوندن سینی ناهار به استیو، همونجا دم در موندم و مغموم بهش نگاه کردم که آمادهٔ عوض کردن شیفتش بود.
چون بیشتر سربازها و افسرها همراه اریک رفته بودن
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
Yas
1شاید از احساسات اریک خبردار شدن و می خوان در نبودش شورش کنن. یعنی استیو کجاست؟ نکنه اونم همدستشونه😐🤯💔
۲ ماه پیشPar
1نههه استیو نمی تونه انقدر عوضی باشه امکان نداره تو این شورش یا هر چی که هست دست داشته باشه. فقط امیدوارم بهش صدمه نزده باشن🥺🙂💗
۲ ماه پیشاکرم بانو
1کار برادر اریکه؟یایه نفر دیگه؟حالاچه بلایی سرش میارن؟🥺🥺🥺
۲ ماه پیشAvin
1اخ اریک کجایی که ببینی افرادت توی نبودت چه غلطی کردن؟!.. نگرانممم این بچه اینجا غریب و بی کسه، این مرتیکه چیو با خونش مهر کرده؟؟
۲ ماه پیشمینو
1واای فرمانده کجایی لطفا هر جا هستی خودتو برسون،عزیز دلت بی پناه و تنها شده
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

دختر صحرا
0اریک پدرشون در میاره