بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت سی و ششم :
- کتاب جالبیه؟
نگاه متأسفی به سرتاپام انداخت و گفت: اگه بود وسطش خوابم می برد؟
به روم نیاوردم و با طمأنینه سر تکون دادم.
- مشخصاً نه.
با بی حوصلگی به اطراف نگاه کردم که ساکت و خلوت و نیمه تاریک بود.
- امشب نمیری گشت شبانه؟
با این حرفم ناگهان کتاب و رها کرد و صداش گرفت.
- نه ظهر رفتم سر تمرینات، فکر کنم بازوم از جا در رفته، احساس می کنم به شونه ام وصل نیست.
به آرومی به س
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
Godrina
2چقدر بامزه قول و قرارهاش رو یاداوری کرد😂😂 انگار نه انگار اون لحظه توی کلیسا داشت قبض روح می شد😬 احساس می کنم فرمانده هم دلش ضعف میره از حرفها و کاراش🫠🥺💖💖
۲ ماه پیشSab
2ابهت و تحکم فرمانده با افرادش خیلی جذابه مخصوصن اینکه با آیرین برعکسش رفتار می کنه😈🤭💜
۲ ماه پیشFati
2کجا با آیرین برعکسه؟ هنوز هم سردی های خودش رو داره، این دخترو فقط باید بگیره ماچ کنه بذاره رو پیشونیش
۲ ماه پیشاکرم بانو
4فقط یه زن میتونه ابهت و قدرت یه فرمانده ی بزرگ رو به چپش بگیره😂😂😂
۲ ماه پیشYas
5این دختر حتی وسواسشم دوس داشتنیه🥺♥️ میگه شاید باید موهام رو بیشتر بشورم تا رو مخش نرن😂😂😂
۲ ماه پیشAvin
5البته این زن انقدر خطرناکه که فرمانده رو هم وادار به عاشقی می کنه😎😂 خوشم میاد وقتی فرمانده بهش نیمچه لبخند میزنه و جوابش رو میده🤭💞
۲ ماه پیشAvin
3هعییی هی آیرین حرف میزنه من هی لبخند میزنم چقدر این بچه شیرینو دوس داشتنیه🤭😂♥️
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Hale
2مگه میشه این دخترو نپرستید؟ انگار از تو رویا دراومده و وارد زندگی سرد و جنگ زدهٔ فرمانده شده تا مرهم زخم هاش باشه🥰😍🤭💞