پارت سی و ششم :

- کتاب جالبیه؟
نگاه متأسفی به سرتاپام انداخت و گفت: اگه بود وسطش خوابم می برد؟
به روم نیاوردم و با طمأنینه سر تکون دادم.
- مشخصاً نه.
با بی حوصلگی به اطراف نگاه کردم که ساکت و خلوت و نیمه تاریک بود.
- امشب نمیری گشت شبانه؟
با این حرفم ناگهان کتاب و رها کرد و صداش گرفت.
- نه ظهر رفتم سر تمرینات، فکر کنم بازوم از جا در رفته، احساس می کنم به شونه ام وصل نیست.
به آرومی به س

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Hale

    2

    مگه میشه این دخترو نپرستید؟ انگار از تو رویا دراومده و وارد زندگی سرد و جنگ زدهٔ فرمانده شده تا مرهم زخم هاش باشه🥰😍🤭💞

    ۱ ماه پیش
  • Godrina

    2

    چقدر بامزه قول و قرارهاش رو یاداوری کرد😂😂 انگار نه انگار اون لحظه توی کلیسا داشت قبض روح می شد😬 احساس می کنم فرمانده هم دلش ضعف میره از حرفها و کاراش🫠🥺💖💖

    ۲ ماه پیش
  • Sab

    2

    ابهت و تحکم فرمانده با افرادش خیلی جذابه مخصوصن اینکه با آیرین برعکسش رفتار می کنه😈🤭💜

    ۲ ماه پیش
  • Fati

    2

    کجا با آیرین برعکسه؟ هنوز هم سردی های خودش رو داره، این دخترو فقط باید بگیره ماچ کنه بذاره رو پیشونیش

    ۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    4

    فقط یه زن میتونه ابهت و قدرت یه فرمانده ی بزرگ رو به چپش بگیره😂😂😂

    ۲ ماه پیش
  • Yas

    5

    این دختر حتی وسواسشم دوس داشتنیه🥺♥️ میگه شاید باید موهام رو بیشتر بشورم تا رو مخش نرن😂😂😂

    ۲ ماه پیش
  • Avin

    5

    البته این زن انقدر خطرناکه که فرمانده رو هم وادار به عاشقی می کنه😎😂 خوشم میاد وقتی فرمانده بهش نیمچه لبخند میزنه و جوابش رو میده🤭💞

    ۲ ماه پیش
  • Avin

    3

    هعییی هی آیرین حرف میزنه من هی لبخند میزنم چقدر این بچه شیرینو دوس داشتنیه🤭😂♥️

    ۲ ماه پیش
کپی شد!