پارت سی و پنجم :

- آیرین!
با شنیدن صداش به آرومی سر چرخوندم و از سرشونه ام بهش نگاه کردم که دور تر ازم ایستاده بود و با کمی تعجب بهم نگاه می کرد.
- کی اومدی؟
- داری چی کار می کنی؟
لبخند کمرنگی روی لب نشوندم و با اشارهٔ سرم بهش گفتم نزدیک تر بیاد.
با بی میلی جلو اومد، در حالی که چشم هاش سرد و بی حوصله بودن.
- باز یه چیز احمقانه پیدا کردی که فکر می کنی مظهر خوشبختیِ؟
با لبخندی که هر لحظه گرم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Raha

    3

    «من تو را نه برای زندگی بلکه برای مرگ، و نه برای پایانی تلخ، بلکه برای زندگی بعد هم دوست خواهم داشت.» این رمان یکی از خوشیای زندگیمه♥️

    ۲ ماه پیش
  • ...

    2

    ماریان یه چیزی می دونست که می گفت مردها عاشق نمیشن، عاشق دخترهای زیبا و رقاص و سرگرم کننده🙂💔

    ۲ ماه پیش
  • Fati

    3

    ولی اریک آلکازار نیست، اون هرگز آیرینو رها نمی کنه اونم نه وقتی که بعد از این همه جنگیدن با خودش، بلاخره تسلیم دوس داشتنش شد

    ۲ ماه پیش
  • Par

    3

    منم به این بچه اعتماد دارم🤭😎💜

    ۲ ماه پیش
  • Godrina

    3

    تک تک دیالوگ ها و کلمات این رمان شاهکارن👌 بدون اغراق زیباترینه و توی همین چند پارت خودش رو به بهترین نحو نحو ثابت کرده👏♥️♥️ قلمتون مانا واقعا ممنونم🫂🌹

    ۲ ماه پیش
  • Hhhh

    3

    در میان باد، در سرمای جنگل، در گرمای جهنم و آتش جنگ... من تو را نه برای زندگی بلکه برای مرگ و نه برای پایانی تلخ بلکه برای زندگی بعدی دوست خواهم داشت🥲🖤 چقدر این رمان پرمفهوم و زیباس😍🤍

    ۲ ماه پیش
  • Yas

    3

    _ یعنی می تونم هرچقدر بخوام حرف بزنم و اعصابت خراب نشه؟🤭🥰😂 چقدر این دختر کیوتهه

    ۲ ماه پیش
  • Par

    3

    - هر چی می خوای بگو، وقتی حرف می زنی انگار بقیهٔ مسائل پیش پا افتادن، اتفاقات بیرون و جنگ مهم نیستن🥹❤️🤭🥰

    ۲ ماه پیش
  • Mobina

    3

    حس من هر لحظه موقع خوندن رمان😭😁🥹یه تناقض جالبی داره دل آدم میگیره اما لبت میخنده🫠

    ۲ ماه پیش
  • Avin

    3

    فرمانده چه مرد مهربونی در درونش داره🥺 چقدر قشنگ بود اونجایی که دستش رو گرفت و اشک هاش رو پاک کرد🤍🤍

    ۲ ماه پیش
کپی شد!