بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت سی و پنجم :
- آیرین!
با شنیدن صداش به آرومی سر چرخوندم و از سرشونه ام بهش نگاه کردم که دور تر ازم ایستاده بود و با کمی تعجب بهم نگاه می کرد.
- کی اومدی؟
- داری چی کار می کنی؟
لبخند کمرنگی روی لب نشوندم و با اشارهٔ سرم بهش گفتم نزدیک تر بیاد.
با بی میلی جلو اومد، در حالی که چشم هاش سرد و بی حوصله بودن.
- باز یه چیز احمقانه پیدا کردی که فکر می کنی مظهر خوشبختیِ؟
با لبخندی که هر لحظه گرم
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
...
2ماریان یه چیزی می دونست که می گفت مردها عاشق نمیشن، عاشق دخترهای زیبا و رقاص و سرگرم کننده🙂💔
۲ ماه پیشFati
3ولی اریک آلکازار نیست، اون هرگز آیرینو رها نمی کنه اونم نه وقتی که بعد از این همه جنگیدن با خودش، بلاخره تسلیم دوس داشتنش شد
۲ ماه پیشPar
3منم به این بچه اعتماد دارم🤭😎💜
۲ ماه پیشGodrina
3تک تک دیالوگ ها و کلمات این رمان شاهکارن👌 بدون اغراق زیباترینه و توی همین چند پارت خودش رو به بهترین نحو نحو ثابت کرده👏♥️♥️ قلمتون مانا واقعا ممنونم🫂🌹
۲ ماه پیشHhhh
3در میان باد، در سرمای جنگل، در گرمای جهنم و آتش جنگ... من تو را نه برای زندگی بلکه برای مرگ و نه برای پایانی تلخ بلکه برای زندگی بعدی دوست خواهم داشت🥲🖤 چقدر این رمان پرمفهوم و زیباس😍🤍
۲ ماه پیشYas
3_ یعنی می تونم هرچقدر بخوام حرف بزنم و اعصابت خراب نشه؟🤭🥰😂 چقدر این دختر کیوتهه
۲ ماه پیشPar
3- هر چی می خوای بگو، وقتی حرف می زنی انگار بقیهٔ مسائل پیش پا افتادن، اتفاقات بیرون و جنگ مهم نیستن🥹❤️🤭🥰
۲ ماه پیشMobina
3حس من هر لحظه موقع خوندن رمان😭😁🥹یه تناقض جالبی داره دل آدم میگیره اما لبت میخنده🫠
۲ ماه پیشAvin
3فرمانده چه مرد مهربونی در درونش داره🥺 چقدر قشنگ بود اونجایی که دستش رو گرفت و اشک هاش رو پاک کرد🤍🤍
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Raha
3«من تو را نه برای زندگی بلکه برای مرگ، و نه برای پایانی تلخ، بلکه برای زندگی بعد هم دوست خواهم داشت.» این رمان یکی از خوشیای زندگیمه♥️