بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت سی و دوم :
لبخند تلخی روی لبم نشوندم و بی اختیار زمزمه کردم: سودای آزادی به چه درد یه زندانی می خوره؟!
در بزرگ سمت چپ که باز شد فرمانده افسار اسب رو گرفت و ازش رد شد، منم دنبالش رفتم و دو تا نگهبان هم در و دوباره پشت سرمون بستن.
هوای آزاد خارج از پادگان رو توی ریه های خفه از دود و هوای جنگ زده ام کشیدم و نفسم رو آزاد کردم.
فکر نمی کردم در پشتی اسطبل به محوطهٔ خارج از پادگان باز بشه.
اسب رو تو
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
زهرا
1وویی اخیشش حالا تازه میتونم نفس راحت بکشم اخه چقدر اینا جیگرن🥹🥹
۳ هفته پیشالی
2به به، جذاب شد چقدرر ای جانمممم😭😍❤️
۲ ماه پیشزهرا
4وااای یه جرقه بینشون😁 منتظر پارت بعدی هستیم
۲ ماه پیشاسما
4این دیگه جرقه نبود خواهر، انفجار هسته ای بود😈😂😂💃
۲ ماه پیشTara.na
2وای که این دختر چه جرعتی داره، خوبه فرمانده خودش همش بهش میگه هیچی بینشون نیست. نمی ترسه ازش استفاده کنه و بعد ولش کنه😕😕💔
۲ ماه پیشPar
3فرمانده همچین آدمی نیست، آیرین ته قلبش می شناستش که دوسش داره. اگه می خواست ازش سواستفاده کنه از خیلی وقت پیش می تونست، هیچ نیازی هم به اجازه نداشت چون درواقع صاحبشه انگار
۲ ماه پیشنورا
3فرمانده خودش چند بار بهش هشدار داد ، حتی تا لحظه آخر هم گفت می تونه کنار بکشه دیگه کاملا واضحه شخصیتش دور از این کثیف بازیاست، اگه نمی خواستش هرگز بهش دست نمی زد😌🫂🤍🤍
۲ ماه پیشاسما
3ازین جنتلمن جذاب و خوشتیپ همچین چیزایی بعیده من جای آیرین بهش اعتماد کامل دارم😎😂💃💃💃
۲ ماه پیشزهرا
2- می ترسی یه روز منو دوس داشته باشی و وقتش که شد نتونی رهام کنی! اما من نمی ترسم، من بهت نزدیک می شم حتی اگه آخرش تلخ باشه... فقط می تونم دوباره و دوباره بخونمش و جملاتش رو تکرار کنم، خیلی قشنگه❤️❤️
۲ ماه پیشHhhh
2اون استیو مادر مرده یه چیزی می دونست اونطوری می کرد😂😂
۲ ماه پیشTara.nas
2مخصوصن که اینطوری وابستگی جسمی هم بهش اضافه میشه و بدتر صدمه می بینه، در حالی که اون مرده و همینطوریش هم سنگدل و بی احساسه ممکنه بعدا همه چیز رو انکار کنه🙂
۲ ماه پیشاکرم بانو
4انگار فرمانده منتظر دستور بود تا سریعا اجرا کنه کلک😉😉😉
۲ ماه پیشSarina
2هیجان این پارت نفس گیر بود😮 💨🔥 واقعن قشنگ نوشتی بی صبرانه منتظر بقیشم🫂❤️❤️
۲ ماه پیشرها
2_ اگه قراره بخاطر جنگ عمر کوتاهی داشته باشیم یا بعداً بری و ترکم کنی، می خوام زمانی که اینجام رو صرف زندگی کردن با تو بکنم. می خوام من و ببوسی، وقتش که شد اگه بازم نخواستی رهام کن🥺❤️ 🩹 عشق چه جسارتی به این دختر داده🥲🫂
۲ ماه پیشAvin
3من دیگه می تونم با آرامش بخوابم درود بر شرفت نویسنده فکر می کردم می میرم و این صحنه ها رو ازشون نمی بینم🥲♥️
۲ ماه پیشMobina
2فرمانده آب ندیده بودی وگرنه شناگر ماهری بودی حالا یه صبری میکردی اول قدم به قدم پیش میرفتی 😅🫠
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

زیبا
0بهترین پارتی که خوندم بدون شک همینهه چه قدر خوب، چه زیبا😍😂،چه عاشقانه، چه جذاب.. فرمانده جان من از اول می دونستم نمی تونی در برابر اغواگری این دختر مقاومت کنی🤗🤭