پارت سی و دوم :

لبخند تلخی روی لبم نشوندم و بی اختیار زمزمه کردم: سودای آزادی به چه درد یه زندانی می خوره؟!
در بزرگ سمت چپ که باز شد فرمانده افسار اسب رو گرفت و ازش رد شد، منم دنبالش رفتم و دو تا نگهبان هم در و دوباره پشت سرمون بستن.
هوای آزاد خارج از پادگان رو توی ریه های خفه از دود و هوای جنگ زده ام کشیدم و نفسم رو آزاد کردم.
فکر نمی کردم در پشتی اسطبل به محوطهٔ خارج از پادگان باز بشه.
اسب رو تو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • زیبا

    0

    بهترین پارتی که خوندم بدون شک همینهه چه قدر خوب، چه زیبا😍😂،چه عاشقانه، چه جذاب.. فرمانده جان من از اول می دونستم نمی تونی در برابر اغواگری این دختر مقاومت کنی🤗🤭

    ۴ روز پیش
  • زهرا

    1

    وویی اخیشش حالا تازه میتونم نفس راحت بکشم اخه چقدر اینا جیگرن🥹🥹

    ۳ هفته پیش
  • الی

    2

    به به، جذاب شد چقدرر ای جانمممم😭😍❤️

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    4

    وااای یه جرقه بینشون😁 منتظر پارت بعدی هستیم

    ۲ ماه پیش
  • اسما

    4

    این دیگه جرقه نبود خواهر، انفجار هسته ای بود😈😂😂💃

    ۲ ماه پیش
  • Tara.na

    2

    وای که این دختر چه جرعتی داره، خوبه فرمانده خودش همش بهش میگه هیچی بینشون نیست. نمی ترسه ازش استفاده کنه و بعد ولش کنه😕😕💔

    ۲ ماه پیش
  • Par

    3

    فرمانده همچین آدمی نیست، آیرین ته قلبش می شناستش که دوسش داره. اگه می خواست ازش سواستفاده کنه از خیلی وقت پیش می تونست، هیچ نیازی هم به اجازه نداشت چون درواقع صاحبشه انگار

    ۲ ماه پیش
  • نورا

    3

    فرمانده خودش چند بار بهش هشدار داد ، حتی تا لحظه آخر هم گفت می تونه کنار بکشه دیگه کاملا واضحه شخصیتش دور از این کثیف بازیاست، اگه نمی خواستش هرگز بهش دست نمی زد😌🫂🤍🤍

    ۲ ماه پیش
  • اسما

    3

    ازین جنتلمن جذاب و خوشتیپ همچین چیزایی بعیده من جای آیرین بهش اعتماد کامل دارم😎😂💃💃💃

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    2

    - می ترسی یه روز منو دوس داشته باشی و وقتش که شد نتونی رهام کنی! اما من نمی ترسم، من بهت نزدیک می شم حتی اگه آخرش تلخ باشه... فقط می تونم دوباره و دوباره بخونمش و جملاتش رو تکرار کنم، خیلی قشنگه❤️❤️

    ۲ ماه پیش
  • Hhhh

    2

    اون استیو مادر مرده یه چیزی می دونست اونطوری می کرد😂😂

    ۲ ماه پیش
  • Tara.nas

    2

    مخصوصن که اینطوری وابستگی جسمی هم بهش اضافه میشه و بدتر صدمه می بینه، در حالی که اون مرده و همینطوریش هم سنگدل و بی احساسه ممکنه بعدا همه چیز رو انکار کنه🙂

    ۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    4

    انگار فرمانده منتظر دستور بود تا سریعا اجرا کنه کلک😉😉😉

    ۲ ماه پیش
  • Sarina

    2

    هیجان این پارت نفس گیر بود😮 💨🔥 واقعن قشنگ نوشتی بی صبرانه منتظر بقیشم🫂❤️❤️

    ۲ ماه پیش
  • رها

    2

    _ اگه قراره بخاطر جنگ عمر کوتاهی داشته باشیم یا بعداً بری و ترکم کنی، می خوام زمانی که اینجام رو صرف زندگی کردن با تو بکنم. می خوام من و ببوسی، وقتش که شد اگه بازم نخواستی رهام کن🥺❤️ 🩹 عشق چه جسارتی به این دختر داده🥲🫂

    ۲ ماه پیش
  • Avin

    3

    من دیگه می تونم با آرامش بخوابم درود بر شرفت نویسنده فکر می کردم می میرم و این صحنه ها رو ازشون نمی بینم🥲♥️

    ۲ ماه پیش
  • Mobina

    2

    فرمانده آب ندیده بودی وگرنه شناگر ماهری بودی حالا یه صبری میکردی اول قدم به قدم پیش میرفتی 😅🫠

    ۲ ماه پیش
کپی شد!