بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت سی و یک :
مابین حرف هام دستم رو به آرومی از روی آستینش به پایین سوق دادم، به گرمی دستش رسیدم و در انتهای انگشت هاش نگه داشتم.
- مجبور نیستی همیشه و همه جا بجنگی، بذار کنارت بمونم و نشونت بدم زندگی در ماورای جنگ چطوریه.
آخرین بند انگشتم رو که گویی تا به اون لحظه بی اختیار چنگ زده بود رها کرد و رفت.
رفت و جاش خالی موند، خای خالی نگاهش و حرف هایی که به دلم گذاشت بزنه، در نهایت فرار کرد.
مثل ه
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
Hale
1کاش می شد می رفتم تو رمان و جای اریک بودم تا مخاطب نگاه ها و توجه خاص و حرف های قشنگ آیرین بودم🥹💖
۱ ماه پیشالی
2وای اریک چقد جذابه چقد خوب شدد😭😭😭
۲ ماه پیشSarina
3درود بر زنانگیت دختر، اژدها رو با زبون چربت رام کردی🤭😎💃🔥♥️
۲ ماه پیشF.s
2واییی چقدر قشنگه رابطشون😍 از اون جایی که حتی قرار نبود بهش دست بزنه و باهاش حرف بزنه به جایی رسیدن که قراره سوارکاری یادش بده🥹🥺❤️
۲ ماه پیشGodrina
2بحث فرمانده میاد وسط مازوخیسم میشم😔😂 تک تک رفتارها و حرف های نیش و کنایه دارش رو دوس میدارمم😁💗🔥🔥🔥
۲ ماه پیشAvin
2_ سودای آزادی به چه درد یه زندانی می خوره؟!🫠❤️ 🩹 از دل هر دیالوگ ی دنیای عمیق بیرون میاد🌚
۲ ماه پیشاکرم بانو
3فرمانده میگه پرحرفی اما ما میخونیم شیرین زبونی😉😉😉
۲ ماه پیشاکرم بانو
2باز جای شکرش باقیه ازاون زندون دراومد....
۲ ماه پیشزهرا
3فرمانده داره یخش آب میشه😁
۲ ماه پیشفاطمه
3به به میبینم که بالاخره نیرا خانم از زندان اومد بیرون😍 افرین عزیزم همینجوری ادامه بده بالاخره موفق میشی اون کوه یخ رو اب کنی😁
۲ ماه پیشMobina
3فرمانده ای کلک نیرا با همین پر حرفیش دلتو نرم کرده😁😍🥹
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

زیبا
0تموم مونولوگ ها و دیالوگ ها باید یه جایی ثبت بشن انقدر که قوی و پر مفهومن این رمانم حقشه چاپ بشه👌