پارت سی و یک :

مابین حرف هام دستم رو به آرومی از روی آستینش به پایین سوق دادم، به گرمی دستش رسیدم و در انتهای انگشت هاش نگه داشتم.
- مجبور نیستی همیشه و همه جا بجنگی، بذار کنارت بمونم و نشونت بدم زندگی در ماورای جنگ چطوریه.
آخرین بند انگشتم رو که گویی تا به اون لحظه بی اختیار چنگ زده بود رها کرد و رفت.
رفت و جاش خالی موند، خای خالی نگاهش و حرف هایی که به دلم گذاشت بزنه، در نهایت فرار کرد.
مثل ه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • زیبا

    0

    تموم مونولوگ ها و دیالوگ ها باید یه جایی ثبت بشن انقدر که قوی و پر مفهومن این رمانم حقشه چاپ بشه👌

    ۴ روز پیش
  • Hale

    1

    کاش می شد می رفتم تو رمان و جای اریک بودم تا مخاطب نگاه ها و توجه خاص و حرف های قشنگ آیرین بودم🥹💖

    ۱ ماه پیش
  • الی

    2

    وای اریک چقد جذابه چقد خوب شدد😭😭😭

    ۲ ماه پیش
  • Sarina

    3

    درود بر زنانگیت دختر، اژدها رو با زبون چربت رام کردی🤭😎💃🔥♥️

    ۲ ماه پیش
  • F.s

    2

    واییی چقدر قشنگه رابطشون😍 از اون جایی که حتی قرار نبود بهش دست بزنه و باهاش حرف بزنه به جایی رسیدن که قراره سوارکاری یادش بده🥹🥺❤️

    ۲ ماه پیش
  • Godrina

    2

    بحث فرمانده میاد وسط مازوخیسم میشم😔😂 تک تک رفتارها و حرف های نیش و کنایه دارش رو دوس میدارمم😁💗🔥🔥🔥

    ۲ ماه پیش
  • Avin

    2

    _ سودای آزادی به چه درد یه زندانی می خوره؟!🫠❤️ 🩹 از دل هر دیالوگ ی دنیای عمیق بیرون میاد🌚

    ۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    3

    فرمانده میگه پرحرفی اما ما میخونیم شیرین زبونی😉😉😉

    ۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    2

    باز جای شکرش باقیه ازاون زندون دراومد....

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    3

    فرمانده داره یخش آب میشه😁

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    3

    به به میبینم که بالاخره نیرا خانم از زندان اومد بیرون😍 افرین عزیزم همینجوری ادامه بده بالاخره موفق میشی اون کوه یخ رو اب کنی😁

    ۲ ماه پیش
  • Mobina

    3

    فرمانده ای کلک نیرا با همین پر حرفیش دلتو نرم کرده😁😍🥹

    ۲ ماه پیش
کپی شد!