پارت سی و سوم :

صدای شیپور بیداری سربازها که توی گوشم پیچید، غلتی زدم و به اون طرف چرخیدم.
با دیدنش که توی فاصلهٔ کمی ازم روی تخت دراز کشیده بود، بی اختیار تکونی خوردم و نفس توی سینه ام حبس شد.
به دیدنش از این فاصله و زاویه عادت نداشتم، بعد از چند ثانیه با بازدم عمیقی نفسم رو آزاد کردم و دوباره دراز کشیدم.
پتو رو بیشتر به دور خودم پیچیدم و به سمتش چرخیدم.
توی سکوت و با چشم های بسته، ساعدش و حائ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • زیبا

    1

    فرمانده مرزهای جذابیتو جا به جا کرده، خیلیی خوشم ازش میاد خوش بحال آیرین هر چقدرم سرد و بداخلاق باشه بازهم دوست داشتنیه جذبه و ابهتش

    ۴ روز پیش
  • دختر صحرا

    1

    بابا فرمانده ام آره😁

    ۳ هفته پیش
  • الی

    2

    وای وای من مردم😭بعد مدت ها چقدر پارت جذاب اومدهه، وای عالی بود چقدر تو قلما قشنگه چقدر دیالوگا قشنگن یکی از بهترین رماناییه که تو زندگیم خوندم.

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    3

    واااااای این انفجار هسته ای بود 😵 با هم بودن..رابطه داشتن😆

    ۲ ماه پیش
  • جانا

    2

    طبیعی من چند بار یه پارتو میخونم خیییلی دوست دارم این رمانو👌😍

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    2

    - با دوست داشتنت فقط خودم و افرادم رو به کشتن میدم و خونواده ام رو سرافکنده می کنم! در حالی که عشق و شور و شوقش چشم های آیرین رو کور کرده، فرمانده روی دیگهٔ ماجرا رو می بینه. خیلی جذابه کارکترش رو دوست دارم🖤

    ۲ ماه پیش
  • اسما

    3

    فکر می کنم دیدن درون فرمانده و عشق و شوری که توی دل مرده اش داره، هنر آیرینه. اون تماشاش می کنه و بی پروا باهاش حرف میزنه طوری بهش نزدیک میشه انگار قلبش رو لمس کرده احساس آیرین خیلی زیبا و حماسیه، فقط امیدوارم پایانش خوش باشه🤍

    ۲ ماه پیش
  • سروین

    5

    به نظرم برخلاف فکر دیگران فرمانده از اون آدماست که اگه کسی رو دوست داشته باشه بینظیر دوست خواهد داشت ..نه آبکی

    ۲ ماه پیش
  • Hana

    4

    دقیقاا منم فکر می کنم این مرد اگه عاشق باشه با تموم وجودش عشق می ورزه و داره کم کم همین حس رو به آیرین پیدا می کنه، از تموم حرکات و نگاه ها و دیالوگ هاش مشخصه که داره باهاش می جنگه و به نرمی شکست میخوره🤭😍

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    3

    خداکنه تهش اینطور نشه که نیرا به پا فرمانده بیوفته🥺

    ۲ ماه پیش
  • Mobina

    3

    فرمانده میخوام دلیلت رو برای رد کردن نیرا رو بفهمم اگه یه دلیل خوبی نباشه من میدونم و تو😒😄

    ۲ ماه پیش
  • Yas

    4

    چقدر اونجا که انگشت کوچیکش رو گرفت و گفت قول بده حداقل سعی کنی دوسم داشته باشی قشنگ بود🥰🥲 قشنگ تر اینکه فرمانده هم بهش نگاه کرد و لبخند زد، از اون لبخند واقعی ها😍🥺🥺🫂♥️

    ۲ ماه پیش
  • Hhhh

    2

    آایی اریک چه دلی داری اینطوری با این دختر رفتار می کنی تو کافری انسان نیستی😐🥲💔💔

    ۲ ماه پیش
  • نورا

    2

    باید همون انگشته رو ماچ می کرد می ذاشت رو پیشونیش🫡😘🫂

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    2

    چه پارت قشنگی بود😍🥰❤️👏 بی توجه به پایان عاشقشم، خیلی رابطشون قشنگه، آیرین خیلی با بدخلقی های فرمانده سازگاره و سعی می کنه تو دلش جا بشه🥲❤️ 🩹

    ۲ ماه پیش
  • Avin

    2

    چقدر این دختر دوس داشتنیهه کاش پیشم بود خودم جای این فرمانده سرد و زبون نفهم محبت بارونش می کردم🥺😍♥️♥️

    ۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    3

    چقد فرمانده سرده،اما کمکم یخش داره اب میشه

    ۲ ماه پیش
کپی شد!