دست سوم به قلم زهرا صالحی (تابان)
پارت بیست و دوم :
نگاهم همچنان روی تاریکی راهرو مانده بود و تکه پیتزایی که در دست داشتم، کمکم سرد میشد. هرچه بیشتر به آن راهروی باریک خیره میشدم، احساس ناخوشایندتری پیدا میکردم. انگار تاریکی انتهای آن با تاریکی معمولی فرق داشت. انگار چیزی آنجا ایستاده بود و در سکوت نگاهم میکرد.
حامد جرعهای از نوشابه نوشید و متوجه شد حواسم جای دیگری است.
ـ باز رفتی تو فکر؟
نگاهم را از راهرو گرفتم و سع
لطفا صبر کنید...
