پارت بیست و دوم :

نگاهم همچنان روی تاریکی راهرو مانده بود و تکه پیتزایی که در دست داشتم، کم‌کم سرد می‌شد. هرچه بیشتر به آن راهروی باریک خیره می‌شدم، احساس ناخوشایندتری پیدا می‌کردم. انگار تاریکی انتهای آن با تاریکی معمولی فرق داشت. انگار چیزی آن‌جا ایستاده بود و در سکوت نگاهم می‌کرد.
حامد جرعه‌ای از نوشابه نوشید و متوجه شد حواسم جای دیگری است.
ـ باز رفتی تو فکر؟
نگاهم را از راهرو گرفتم و سع

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!