نقش منفی به قلم حدیث افشارمهر
پارت دوم :
بومیها همیشه داستانهایی دربارهی کسانی که به قتل، خودکشی یا مرگهای عجیب مردهاند، تعریف میکردند.
باد در گوشم زمزمه کرد و موهایم را نوازش داد. با چشمانی گرد شده نالیدم:
ـ خدایا… اینجا واقعاً روح داره!
مأمور خم شد، چشمش را مقابل پنل گرفت، اسکن لیزری رفت و برگشت و در با صدای دینگ باز شد.
سالها آلکاتراز متروکه و ویران بود، اما حالا با شکوهی تازه بازگشته بود. تعداد مجرمان روانی و خطرناک جهان آنقدر زیاد شده بود که زندانهای معمولی جواب نمیدادند.
از سراسر دنیا، افرادی با ذهنهای مخدوش، روحهای تاریک و ذاتهای پلید در این جزیره نگه داشته میشدند؛ جایی که فرار از آن غیرممکن بود.
حتی اگر کسی از دیوارها رد میشد، موجها و صخرههای تیغی تکهتکهاش میکردند.
مأمور ابتدا وارد شد و در را برای من نگه داشت. دستم را روی پارگی دامنم گذاشتم و با احتیاط وارد شدم. حیاط بزرگ زندان پیش رویم بود؛ جایی که زندانیهای سر به راه میتوانستند بیست دقیقه قدم بزنند یا والیبال و بسکتبال بازی کنند. حیاط وسیع بود و پلههایی حدود سیتا داشت.
با این کفش پاشنه بلند و داغان؟ واقعاً؟ روز اول کاری داشتم که به بدترین شکل ممکن گند میزدم.
نفسم را بیرون دادم و جلوی پلهها خم شدم، کفشهایم را درآوردم و به دست گرفتم. حالا بهتر شد.
وقتی توی گرسنهترین حالت ممکن بودم و بعد از فارغالتحصیلی و شکست در پروندههای متعدد، عملاً در این شغل ورشکست شده بودم، آن نامه رسید؛ فراخواندن به خطرناکترین و مخوفترین زندان جهان. حالا من مهمان یکسالهی این ساختمان پرخطر بودم.
یک سال فرصت بود: نیازی به کرایه خانه یا غذا نداشتم و در عوض پروندهای پرپول به دستم میرسید. پرونده را باز کردم؛ نام متهم: "سایکو".
ـ کی میتونم موکلم رو ببینم؟
جلوی در آهنی ایستادیم. مأمور با اثر انگشت در را باز کرد و جدی گفت:
ـ چیزی نمونده.
راهرو تمیز و براق بود و بوی رطوبت شدید بینیام را پر کرد. مستخدم در حال تیکشیدن بود.
سالن بزرگی پر از ستون و تابلوهای قوانین زندانیها دیده میشد؛ از ساعت بیداری تا شام و خاموشی شبانه.
به در میلهای بزرگی رسیدیم. در هر ده قدم یک مأمور گشت میزد. اثر انگشت زده شد و در آهسته کنار رفت.
راهروی باریک و سرد زندان پیش رویم باز شد. دیوارهای ضخیم هیچ حریفی برای سرمای زمستان نبودند.
موهایم از استرس و سرما سیخ شد و چیزی درونم گفت:
ـ برگرد… اشتباه کردی!
اما کار از کار گذشته بود. دو روز پیش قرارداد را امضا کرده بودم و حالا داخل مخوفترین زندان جهان بودم: آلکاتراز.
هیچ چارهای نبود، این همان سرنوشتی بود که انتخاب کرده بودم.
زنی با وحشت از کنارم رد شد، دست روی گوشهایش گذاشت و نالید:
ـ نه… نه! اون یه روانیه… یه روانی واقعی!
جیغی کشید و با دو از راهرو دور شد. چراغهای سقفی سو سو میزدند. مأمور با خونسردی گفت:
ـ باز هم یک روانشناس دیگه فراری شد.
ـ چرا فرار کرد؟ پرسیدم.
سرش را چرخاند، چشمهایش تنگ شده بود و با لحنی خوفآلود گفت:
ـ چون با زندانی شماره سیزده ملاقات داشت!
سیزده؟ چه عدد نحس و سنگینی. از شدت اضطراب او، سرمایی در جانم افتاد و ناخودآگاه دستهایم را بالا آوردم و شانههایم را مالیدم تا کمی از لرزشم کم شود.
هنوز دو قدم برنداشته بودیم که مردی با عجله به سمتمان آمد، کلاهش را روی سر گذاشت و با حالتی آشفته گفت:
ـ من دیگه پامو اینجا نمیذارم. از اینجا به بعدش با خودتونه، مامور وایت.
مامور وایت دستش را بالا آورد، سلام نظامی کوتاهی داد و گفت:
ـ موفق باشید.
سومی هم فرار کرد؟ سرم را با تعجب چرخاندم و با ابروهایی بالا پریده پرسیدم:
ـ اون هم فرار کرد؟
سرش را تکان داد و پاسخ داد:
ـ یک روانشناس دیگه بود. هر روانشناس و روانپزشکی که تا حالا آوردیم، به یک ساعت نکشیده پا به فرار گذاشته. حالا تویی که توی وکالت و جرمشناسی درس خوندی رو آوردیم تا شاید توی پرونده این زندانی یه کم پیشرفت کنیم.
با هیچکس مدارا نکرده
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آتنا
0سلام من پارت اول رمان شما رو خوندم و دوست داشتم. با قدرت ادامه بده! ✨🤍
۳ ماه پیشمرضیه
1سلام نویسنده گرامی میخواستم در مورد عدد ۱۳ یه چیزی بهتون بگم در قرآن کریم عدد ۱۳ جمعش میشه رب و روز تولد آقاامیرالمومنین ع ۱۳ رجب بوده.برای ما مومنین ۱۳ عدد خیلی خیلی مبارکی هست و هیچوقت ۱۳ رو نحث نمیدونیم.وظیفه دونستم که این رو به شما بگم
۳ ماه پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
سلام عزیزم در تاریخ ما و جهان، روز سیزده بدر و کلا عدد ۱۳ یک خرافاتی که بین همه رواج پیدا کرده که این روز نحسه میتونه ۱۳ این ماه، ماه اینده یا هرچیزی باشه و یک خرافه تاریخی و قدیمی و همینطور اصطلاح و ... در ادبیات و هنر و ... هستش و همینطور ایرانیای زیادی در گذشته در این روز کشته شدن و من راجب عدد۱۳
۳ ماه پیشنگار
1خب خب خب الان میرم پارت سوم رو بخونم پارت دوم هم خوب بود مرسی ازت حدیث جون💙💙💙💙
۳ ماه پیشریحانه
1اوه اوه چه جراتی داشته پرونده رو قبول کرد
۳ ماه پیشساناز
1💜❤️🩶💛💙🩷🤎💚🧡🩵🤍
۳ ماه پیشافسون
1عزیزم داستانت خیلی مخوف متفاوت و هیجان انگیزه ودوست دارم بخونمش 🥰🥲
۳ ماه پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
خوش اومدی عزیزم😍
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

زهرا
2ولی من فکر می کنمم اصلا اشتباه نکردی😌 برو جلو فقط برو وای من چقدر هیجان دارم