پارت هفده :

《 آیدا...آیدا جان 》
با شنیدن صدای عاطفه؛ به سختی از لای پلک های به هم چسبیده ام نگاهش کردم و گفتم:
_ جان
کمی به طرفم سر خم کرد و عروسک سوگند را از کنار بالشت برداشت :
_ پاشو دیگه دختر...چه قدر می خوابی تو؟
کش قوسی به تن خسته و کرخت شده ام دادم و چهار زانو روی تخت نشستم:
_ مگه ساعت چنده؟
هم زمان که دستی میان موهای شلخته و هپلی ام می کشید؛ لب به دو طرف کش داد و با لحن مملو از

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!