پارت سی و هشتم :

نزدیک غروب کشور همراه خدمتکار خانه‌ی یحیی برگشت. ژاکتی پشمی تنش بود و سیاهی پیراهنی بلند از زیرش پیدا! دستاری سیاه نیز به پیشانی داشت. بُراقی چشمانش افتاده، شانه‌هایش فروکش کرده و قوزش بالاتر بود! آهسته قدم برمی‌داشت. با دیدن افتادگی او اندکی از آتشش خوابید. اما از جا بلند شد. کشور از پله ها بالا آمد و مقابلش ایستاد. جلو رفت و دست به کمر ایستاد:
-حکمت مُردن بوآت چیه؟ تو که دست به دعات

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️