سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت سی و هشتم :
نزدیک غروب کشور همراه خدمتکار خانهی یحیی برگشت. ژاکتی پشمی تنش بود و سیاهی پیراهنی بلند از زیرش پیدا! دستاری سیاه نیز به پیشانی داشت. بُراقی چشمانش افتاده، شانههایش فروکش کرده و قوزش بالاتر بود! آهسته قدم برمیداشت. با دیدن افتادگی او اندکی از آتشش خوابید. اما از جا بلند شد. کشور از پله ها بالا آمد و مقابلش ایستاد. جلو رفت و دست به کمر ایستاد:
-حکمت مُردن بوآت چیه؟ تو که دست به دعات
لطفا صبر کنید...
