پارت سی و هشتم :

نزدیک غروب کشور همراه خدمتکار خانه‌ی یحیی برگشت. ژاکتی پشمی تنش بود و سیاهی پیراهنی بلند از زیرش پیدا! دستاری سیاه نیز به پیشانی داشت. بُراقی چشمانش افتاده، شانه‌هایش فروکش کرده و قوزش بالاتر بود! آهسته قدم برمی‌داشت. با دیدن افتادگی او اندکی از آتشش خوابید. اما از جا بلند شد. کشور از پله ها بالا آمد و مقابلش ایستاد. جلو رفت و دست به کمر ایستاد:
-حکمت مُردن بوآت چیه؟ تو که دست به دعات

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!