سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت سی و هفتم :
ماه پیش که خبر حامله شدنش در عمارت پیچید را به یادآورد و به رفتار این ماهشان چسباند. چه تفاوت فاحشی میدید! انگار او را فقط ماشین جوجه کشی میدیدند. چون ماهدخت را بین خودشان گرفته و با گفت و شنود و بگو و بخند میبردند. چقدر هم زیبا شده بود. تنها او بود که زهرخندی به رویش نزد و پشت چشمی برایش نیامد. اما از او هم بدش میآمد. انگار فقط او را عروس میدانستند!
از پنج دری دیگر کسی بیرون نمی
لطفا صبر کنید...
