سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت سی و نهم :
پیرزن موحنایی سرش را پایین انداخت و از بالای چشم به یوبه نگاه کرد:
-چی شده که این نوبه برزخی؟
-آبستنی دروغمو فهمید و کتکم زد.
-چه مرد ریزبین و زرنگیه!
-خیلی! زیاد حرف نمی زنه، زیرکانه نگاه میکنه.
-آدم عاقل از زبونش بهوقت ضرورت استفاده میکنه. خان جوانمونم این طوره.
-این طور نبود که عذر یاشارو نمیخواست و بوآمو نگهبان نمیکرد.
-یاشار تقصیر خودشه. بشش گفتم پاشو از
لطفا صبر کنید...
