پارت سوم :

شاید آخرین باری که عمیق خوشحال بودم همانروز عصر بود که با علی به خرید داشتم.
خیلی اهل آرایش نبودم. شاید هم چون هیچ وقت علی خیلی راجب لباس‌هایم، آرایشم و کلا هرچیزی خیلی نظر نمی‌داد، دیگر برایم خیلی فرق نداشت که چقدر پای آینه برای خودم وقت بگذارم. دورس و شلوار مشکی‌ام را پوشیدم و شالی به همان رنگ سرم کردم. موهایم را که بعد از حمام کمی حالت گرفته بود را به صورت کج کمی توی صورتم ریختم. پافر خردلی رنگم را پوشیدم و با عطری که دیروز از مغازه سر کوچه خریده بودم را روی مچ دستم، آستین لباسم، یقه پافر و کلا همه جا اسپری کردم و به تصویر توی آینه لبخند زدم.
لب تخت می‌نشینم و نگاهی به صفحه تلفنم می اندازم تا ساعت را ببینم. عادت به دیر کردن‌های علی دارم ولی این دلیل نمیشود که عصبانی نشوم یا غر نزنم.
با سی و پنچ دقیقه تاخیر علی بالاخره می‌رسد. تمام این مدت را من توی اینستا بی دلیل چرخیده‌ام تا شاید تاخیر علی کمتر به چشمم بیاید.
کیفم را از روی تخت برمیدارم و یکبار دیگه کمی عطر به لباسم میزنم.
با آسانسور خودم را به پارکینگ می‌رسانم و از ساختمان بیرون می‌روم.
۲۰۶ علی روبروی درب ساختمان پارک شده بود و خودش داشت با گوشی‌اش پاسور بازی میکند.
سوار میشوم و با ذوق سلام میکند. با دقت تک تک برنامه‌های گوشی‌اش را میبندد و بعد سرش را بلند میکند تا نگاهم کند.
- علیک سلام
خودم را کمی به سمتش میکشم و گونه زیر ته ریشش را میبوسم. خیلی از کارم استقبال نمیکند و فقط لبخند کمرنگی میزند.
همزمان با استارت زدن علی، صاف مینشینم و کمربندم را میبندم.
- خوبی گلم؟ چه خبر؟ امروز چکارا کردی؟
توضیح مختصری و کلیشه‌ای به سوالاتم میدهد و من خودم بدون پرسش شروع میکنم از وقتی از خواب بیدار شده‌ام تا همان لحظه را برایش تعریف میکنم.
وارد پمپ بنزین میشویم و ازم میخواهد از داخل داشبورد کارت سوخت را برایش پیدا کنم. وقتی درب داشبورد را باز میکنم، جعبه جی وان سفید رنگی برایم شاخه و شونه میکشد. پلکهایم بی دلیل بسته میشوند و بعد از نفس عمیقی بازشان میکنم. جعبه را از داخل داشبورد بیرون می‌آورم و به سمت علی میچرخم. سعی میکنم لحن صدایم آرام باشد.
- این چیه؟
نگاهی به جعبه توی دستم که ظاهراً وزن سنگینی برای دستهای لرزانم دارد، می‌اندازد و با لبخند زشتی جواب میدهد
- سیگاره
عه؟ انگار خودم نمیدانم چیست. انگار این جعبه نحس را نمیشناسم. من این نخ‌های سفید باریک را یه خوبی میشناسم‌‌. اینها نقطه ضعف من هستند، نقطه ضعفم، خط قرمزم، فوبیای زندگی‌ام یا هرچیزی که بشود اسمش را گذاشت. هر بار دیدنشان تصویر خاموش شدن یک نخ سیگار روی دست‌های ظریف یک زن را در مغزم پخش می‌کند.
نگاهش میکنم. میخواهم از چشمانم بفهمد چقدر هربار من را ناامید و زخمی میکند.
- بذار بریم از اینجا بیرون توضیح میدم
از ماشین پیاده میشود و من هم جعبه سیگار را همانجا کف ماشین رها میکنم.
به روبرو خیره میشوم و باز عادت مسخره ضربه زدن دندانهایم روی همدیگر به سراغم می‌آید.
بی توجه به عواقب این عادت مضر به این فکر میکنم که باید چه واکنشی نشان دهم. داد بزنم؟ گریه کنم؟ توضیح بخواهم؟ همانجا پیاده شوم و بروم؟ کدامش؟ مگر بارها همه‌شان را انجام نداده‌ام؟ مگر نتیجه‌ای داشتند. پلکهایم باز بی دستور از مغزم بسته میشوند و اشک‌هایم جاری میشوند.
علی سوار ماشین میشود و استارت میزند. از پمپ بنزین بیرون میرویم و علی بیخیال ناراحت شدن من به سمت مرکز خرید رانندگی میکند. دست‌هایم را مشت میکنم. برایم مهم نیست چقدر بتوانم خودم و احساساتم را کنترل کنم، همینقدر که داد نزنم برایم کفایت میکند.
- برگردیم خونه
این جمله را به سختی و در حالی که به روبرو خیره شده‌ام میگویم. نیم نگاهی به من می‌اندازد
- مگه نمیخواستی بری خرید؟
- نه
دیگر هیچ چیزی نمیخواستم. گردنم را بخاطر سنگین افکار مزاحمم به سمت چپ کمی کج میکنم. مشتم را روی ران پایم میکوبم تا کمی و فقط کمی به خودم مسلط باشم. زیر چشمی نگاهم میکند و راهنما میزند. ماشین را کنار دکه روزنامه فروشی نگه میدارد و کمی به سمتم می‌چرخد.
- بابا مال احمد توی ماشین جا گذاشته
به سمتش برمیگردم و با نگاه براقم نگاهش میکنم شاید کمی خجالت بکشد.
- سارا بیخشید خریت کردم گفتم باشه تو ماشین بالاخره واسه سردردی چیزی خوبه... باور کن جان تو
باور میکنم. مثل تمام بیست و هشت بار قبل که از درون میشکنم، داد میزنم، غر میزنم، تهدید میکنم، گریه میکنم ولی در آخر باور میکنم. ولی اینبار از باور کردن این دروغ هم درد میکشم.
دستش را به سمت دست مشت شده روی ران پایم می‌آورد.
- خریت کردم
نگاهم را از قیاقه نه چندان جذابش میگیرم و به روبرو خیره میشم
- دیوونه تو که میدونی من سیگاری نیستم... اگه بودم که بارها باید از بوی لباسم میفهمیدی، من شده دو روز تمام پیش تو بودم جایی نرفتم، سیگاری بودم که نمیتونستم نکشم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    0

    علی فقط داره سارا رو با کاراش افسرده تر میکنه

    ۱ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    اره دقیقا

    ۱ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    من نگران این همه حرف نزده و خودخوری های سارام...

    ۱ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    دقیقا منم/ چقدر خوبه که همه پارتا رو با دقت میخونین و نظر میذارین لذت میبرم

    ۱ ماه پیش
  • فرشته

    0

    ای وای🥺 چه قدر گناه داره سارا🥺💔

    ۱ ماه پیش
کپی شد!