این شهر شاهد بود به قلم حنانه بامیری
پارت سیزده :
***
آرامش کافه از آن جنس آرامشهایی بود که آدم را وادار میکرد آهستهتر نفس بکشد. نور زرد چراغهای آویز از سقف کوتاه پایین میریخت و روی میزهای چوبی کهنه پخش میشد. بوی قهوهی تازهآسیابشده با عطر وانیل و دارچین در هوا پیچیده بود و صدای ملایم جَز قدیمی از بلندگوهای پنهان مثل رشتهای نرم در فضا کش میآمد.
چند دقیقه زودتر رسیده بود. مثل همیشه!
پشت میز کنار پنجره نشسته بود؛
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

Rosa
0اگه میشه از یجا ب بعد در خال نوشت بگو ک از دید کدوم شخصیته چون اینجوری هی موشکلفی باید بکنیم تا چند خط🩷✨