پارت سی و هفتم :

دستم را روی سینه ی آریا گذاشتم و کمی سمت عقب هلش دادم؛ یک قدم پیشروی کردم؛ حالا پشت سرم بود و اکرم روبرویم؛ به چشمان بی فروغ و عاری از انسانیتش خیره شدم!
- اگه واقعا هنوزم تو وجودت شرف مادری هست و ذره ای زندگیم و بچه ام برات اهمیت داره و می خوای به شوهرم ثابت بشه من حروم زاده و بی اصل و نسب نبودم آدرس و مکان زندگی پدرم رو بگو قول میدم اگه رفتم پیشش کلمه ای از تو براش نگم که کجایی و چکار می

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسیم

    0

    امان از این قضاوت زود به هنگام( خودمو میگما) مادرش برا نجات لاوین انداختتش تو سطل اشغال و اونطور که تو پارت قبل گفت نقشه کشتن اون مردم کار خودش بوده اینطور که معلومه شاید ادم خوبی نبوده ولی مادر خوبی بوده

    ۱ هفته پیش
  • ژاله

    3

    آخ آخ لاوین بنده ی خدا چه عجیب سرنوشتش دلم سوخت واقعا برای اکرم

    ۴ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    لاوین بچه ام بسیار آسیب دیده اما باید با قصه قدم به قدم پیش برید شاید سرنوشتش تغییر کرد🥰

    ۴ ماه پیش
  • ملیکا

    3

    عالی عالی رمانتون رو خیلی دوست دارم و مدام منتظر پارت جدیدم میام نگاه میکنم

    ۴ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    ممنونم سپاس مهربونم

    ۴ ماه پیش
  • طیبه

    2

    رمانتون قشنگه مرسی موفق باشید

    ۴ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    قشنگ نگاه شماست مهربونم

    ۴ ماه پیش
  • فاطی

    3

    لاوین و گذشته اش حکایت واقعی خیلی از آدمهای همین سرزمینه درود به شما خانم صبوری

    ۴ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    بله واقعا گل گفتید

    ۴ ماه پیش
  • پری

    2

    سلام تورو خدا پارتارو این دیر وقت نزارین بعدازظهر یا سر شب بزارین اینجوری آدم اذیت میشه تا دیر وقت بیدار باشه لطفا پارتارو هم اگه میشه بلندتر بزارین🙏🏼

    ۴ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    هر روز پارت داریم گلم بیشتر روزها هم پارت هدیه میزارم در مورد ساعت پارتگذاری سعی میکنم صبح ها بزارم

    ۴ ماه پیش
  • میم

    3

    حالا باز آریا می خواد دنبال پدرش بگرده،اگه برن به اون ایل چه واکنشی به لاوین که دختر یه فراریه دارن؟🤔

    ۴ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    بابد دید چی میشه عزیزم

    ۴ ماه پیش
  • میم

    3

    همیشه یه سرگذشت تلخی هست پشت بد شدن آدما،اکرمم قربانی سنتهای غلط شده 😠

    ۴ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    درود بر شما بله آدمها با بدی بد میشن

    ۴ ماه پیش
  • هلنا

    3

    حالا دلم برای اکرممم میسوزه 🫣😄 والا چی بگم کارتون بیست

    ۴ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    عزیز دلممم💖🥰

    ۴ ماه پیش
  • هلنا

    3

    از قبل بیشتر خیلی پارت موخوام 🙏🙏🙏🙏 ممنونم ازتون

    ۴ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    وقت کنم بروی چشم پارت هدیه هم میزارم

    ۴ ماه پیش
  • هلنا

    2

    عالی عالی عالی قصه روایتش همه همه بی نظیر 🥹 ادامه لدفا🥲🥲🥲🥲

    ۴ ماه پیش
  • لیدا صبوری | نویسنده رمان

    مرسی قشنگممم

    ۴ ماه پیش
  • میم

    3

    بعد این همه تلاش برای نجات خودش و دخترش و خلاف کار شدنش،چی شد که لاوین سر از زباله دونی درآورد؟🥺🙏🏻

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️