اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و پنجاه و سوم :
- فعلا که اوضاع منم بهتر از شما نیست.
عاقبت فرهاد نفسی عمیق کشید و دل به دریا زد و وارد اتاق شد. با ورودش صدای مشاجره شان خاموش شد و نگاه پرسشگر آنها را سوی خود کشید. و از همه کنجکاوتر نگاه نگران سامان بود که کنج آن سردابه ی کوچک، پشت یک نیمکت چوبی رنگ و رو رفته نشسته بود و نفسی که با دیدن فرهاد برای چند ثانیه توی سینه اش حبس شده بود. همایون چوب دستی اش را روی تخت فلزی رها کرد و وقتی لنگ لنگ

لطفا صبر کنید...

شادان
0آخ که منتظر روزیم این فرهاد بفهمه عموش چه آدمی بودهه..