دست سوم به قلم زهرا صالحی (تابان)
پارت هجده :
لحظهای که چیزی دور مچ دستم حلقه شد، تمام خواب از سرم پرید. چشمهایم را باز کردم و با وحشتی که مثل ضربهای ناگهانی در تمام بدنم دویده بود، نیمخیز روی تخت نشستم. قلبم آنقدر محکم به سینهام میکوبید که احساس میکردم صدایش را در سکوت اتاق مطلق و طولانی میشنوم. چند ثانیه طول کشید تا بتوانم نفس بکشم و بفهمم چه اتفاقی افتاده است. هنوز گرمای آن تماس، یا شاید سرمایش، روی پوست دستم مانده
لطفا صبر کنید...