پاره چین به قلم دلربا عجملو
پارت دویست و هجده :
صدای موتور ماشین و جنبیدن نرمِ لاستیکها روی گلِ نرم، فکرِ پریسان را از ذهنم بیرون کرد. ضربان قلبم بالا رفت و انگشتانم دور کاغذهای روی پایم محکم شد. داور داشت ثانیهها را با انگشتهایش میشمرد. نگاهم لحظهای بهسمتِ فؤاد برگشت که دستهایش دور فرمان محکم بود و چشمش به پیچِ تندِ انتهای جاده که در مه گم شده بود.
صاف نشستم و خیره به انگشتهای داور، یک بارِ دیگر مسیر را ذهنم مرور کردم
لطفا صبر کنید...
