پاره چین به قلم دلربا عجملو
پارت دویست و نوزده :
دوش گرفتیم و شام را زودتر از هر شب در فضایی دوستانه و صمیمی خوردیم. بعد از مرتب کردن آشپزخانه، زودتر از فؤاد شب بهخیر گفتم و به طبقهٔ بالا و اتاقی که پونه در اختیارمان گذاشته بود رفتم. خسته بودم و ذهنم از فکرِ فرهود و پریسان دست نمیکشید.
پشتِ پنجرهٔ بازِ اتاق ایستادم و میانِ باغِ آرامیده در دل تاریکی چشم چرخاندم. هوا خنک بود و با هر نفسم، بویِ چوبِ کهنه و نمِ باران به جانم مینشست. چ
لطفا صبر کنید...
