پاره چین به قلم دلربا عجملو
پارت دویست و شانزده :
- ولی تو نخوای، هیچ اتفاقی نمیافته.
نگاهِ پرمهرش، خواهش و وسوسهای داشت که روح و جسمم را بهسمتش میکشید. خیره شدم به چشمهای مشتاق و بیتابش و بیتردید گفتم:
- نمیخوام مرزی بینمون باشه.
انگشتانش میان انگشتانِ دستم فرورفت و لبهایش چسبید به سرشانهٔ لختم. بوسهای گرم و شروعی آرام که کمکم به اوج رسید و تپشهای قلبم را تندتر کرد. داغیِ پوست و عطرِ تنش، مثلِ موجی بیرحم ا
لطفا صبر کنید...
