پاره چین به قلم دلربا عجملو
پارت دویست و پانزده :
- امکان نداره. میدونی که بارونو از دور دوست دارم.
- میآی یا بیارمت؟
خندیدم و گفتم:
- هیچکدام. بیا بالا. خیس شدی.
گفتم و با گامی رو به عقب خواستم فرار کنم، اما سریع دستهایش را دور کمرم حقله کرد و گفت:
- بیا ببینم...
جیغ کشیدم و از ترسِ سقوط دستهایم را دور گردنش پیچیدم:
- به خدا فؤاد... نذاری برم، نه من، نه تو!
بیتوجه به تهدیدم از باقیِ پلهها پایین رفت و گفت:
-
لطفا صبر کنید...
