پاره چین به قلم دلربا عجملو
پارت صد و هشتاد :
***
آفتابی که روی نیمهٔ صورتم افتاده بود، بالاخره به پلکهای سنگینم غلبه کرد. تا سه صبح با فؤاد در ایوان مانده و بعد هم که برگشته بودم، فقط چشمهایم را بسته بودم. مغزم هوشیار بود و تا همین لحظه میان فکروخیالها و احساساتم دستوپا زده بودم.
چشم باز کردم و بعد از نگاهی به اطرافم نیمخیز شدم. از پنجرههای انتهای سالن فقط بخشی از دیوار بلوکی حیاط و دامنههای سبز و کوههای روستا دی
لطفا صبر کنید...
