پارت صد و هشتاد :

***
آفتابی که روی نیمه‌ٔ صورتم افتاده بود، بالاخره به پلک‌های سنگینم غلبه کرد. تا سه صبح با فؤاد در ایوان مانده و بعد هم که برگشته بودم، فقط چشم‌هایم را بسته بودم. مغزم هوشیار بود و تا همین لحظه میان فکروخیال‌ها و احساساتم دست‌وپا زده بودم.
چشم باز کردم و بعد از نگاهی به اطرافم نیم‌خیز شدم. از پنجره‌های انتهای سالن فقط بخشی از دیوار بلوکی حیاط و دامنه‌های سبز و کوه‌های روستا دی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!