پاره چین به قلم دلربا عجملو
پارت صد و هفتاد و نهم :
- کجا با اون پات دختر؟!
ایستادم و به عقب برگردم. از جایش بلند شد و گفت:
- بیا بشین، الآن میرم صداش میکنم.
- نذاشتم بخوابید. ببخشید.
- خواب نبودم عزیزم. برگرد سر جات، من میرم…
اجازه ندادم حرفش را کامل کند. گفتم:
- بارون هوا رو قشنگ کرده، میرم یه نفسی تازه کنم. شما استراحت کنید.
ناچار سری تکان داد و با گفتنِ پس صبر کن، تنش را بهسمت کاناپه کشید و پتوی نازکی که فؤاد روی
لطفا صبر کنید...
