پارت صد و هفتاد و هشتم :

بی‌اختیار آه کشیدم و نگاهش کردم. ادامه داد:
- عادتت بود هروقت دیکته داشتین اول دفترتو می‌آوردی بیستتو نشونمون می‌دادی، بعد با همون لباسا می‌نشستی به مشق نوشتن، هرچی‌ام می‌گفتیم اول لباس عوض کن، غذاتو بخور، بعد بنویس، گوش نمی‌دادی، یکی از همون روزا بود، تازه رفته بودی کلاس چهارم، به نن‌جون گفتم: «یعنی می‌شه یکی از این دو تا ناخلف بزرگ که شدن، آدم باشن، سر به راه بشن، سرمو بگیرم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!