پارت صد و هفتاد و هفتم :

به شکل‌های روی لحاف خیره شدم و زمزمه کردم نمی‌دونم. به‌قدری خسته و غمگین بودم که مغزم از هر چیزی پیام ناامیدی و غم دریافت می‌کرد، حتی از ستاره‌های طوسی رنگ در مثلث سورمه‌ایِ روی لحاف. مطمئن بودم بعد از این‌که خبر به مامان می‌رسید، تماس می‌گرفت. نه دلم می‌خواست، نه آمادگی و حوصله‌ٔ حرف زدن با او را داشتم.
- اگه تو اینجوری می‌خوای، مشکلی نداره عزیزم.
فؤاد با یک دست رختخواب برگ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!