پاره چین به قلم دلربا عجملو
پارت صد و هفتاد و هفتم :
به شکلهای روی لحاف خیره شدم و زمزمه کردم نمیدونم. بهقدری خسته و غمگین بودم که مغزم از هر چیزی پیام ناامیدی و غم دریافت میکرد، حتی از ستارههای طوسی رنگ در مثلث سورمهایِ روی لحاف. مطمئن بودم بعد از اینکه خبر به مامان میرسید، تماس میگرفت. نه دلم میخواست، نه آمادگی و حوصلهٔ حرف زدن با او را داشتم.
- اگه تو اینجوری میخوای، مشکلی نداره عزیزم.
فؤاد با یک دست رختخواب برگ
لطفا صبر کنید...
