پارت صد و هفتاد و ششم :

- بابا!
صورتِ اخمو و جدی‌ِ عموداوود هیچ‌وقت برای منی که همیشه مهربانی و خوش‌رویی‌اش نصیبم شده بود، عادی نمی‌شد. میان گِ اضطراب و ضربانِ تندِ قلبم، یاد رفت که چه بلایی سر پایم آمده بود. دست‌هایم را ستون تنم کردم و همین‌که نیم‌خیز شدم، صدای فؤاد بلند شد:
- کجا؟
بی‌اختیار در جایم نشستم. به‌سمتم پا تند کرد و گفت:
- نباید به پات فشار بیاری.
خوبمی زمزمه کردم. عمو‌داوود که به

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!