پاره چین به قلم دلربا عجملو
پارت صد و هفتاد و ششم :
- بابا!
صورتِ اخمو و جدیِ عموداوود هیچوقت برای منی که همیشه مهربانی و خوشروییاش نصیبم شده بود، عادی نمیشد. میان گِ اضطراب و ضربانِ تندِ قلبم، یاد رفت که چه بلایی سر پایم آمده بود. دستهایم را ستون تنم کردم و همینکه نیمخیز شدم، صدای فؤاد بلند شد:
- کجا؟
بیاختیار در جایم نشستم. بهسمتم پا تند کرد و گفت:
- نباید به پات فشار بیاری.
خوبمی زمزمه کردم. عموداوود که به
لطفا صبر کنید...
