پاره چین به قلم دلربا عجملو
پارت صد و هفتاد و پنجم :
صورتِ سرخ و رگ برجستهٔ پیشانیاش کلمهها را پشت لبهایم حبس کرد. حرف زیاد داشتم، اما ترسیدم هیزم روی آتشش بریزم. با مکث که نگاه گرفت و برخاست، چشمهایم پر شد.
واردِ آشپزخانه شد و دقایقِ طولانی آنجا مشغول بود. وقتی برگشت، برایم غذا آورده بود. همان غذایی که وعدهاش را داده بود، به همراه سبزیجاتی که گفته بود زیرشان را خاموش کنم. بشقاب غذا را که بهسمتم گرفت، گفتم:
- نمیخورم.
لطفا صبر کنید...
