پارت صد و هفتاد و پنجم :

صورتِ سرخ و رگ برجسته‌ٔ پیشانی‌اش کلمه‌ها را پشت لب‌هایم حبس کرد. حرف زیاد داشتم، اما ترسیدم هیزم روی آتشش بریزم. با مکث که نگاه گرفت و برخاست، چشم‌هایم پر شد.
واردِ آشپزخانه شد و دقایقِ طولانی آنجا مشغول بود. وقتی برگشت، برایم غذا آورده بود. همان غذایی که وعده‌اش را داده بود، به همراه سبزیجاتی که گفته بود زیرشان را خاموش کنم. بشقاب غذا را که به‌سمتم گرفت، گفتم:
- نمی‌خورم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!