پارت صد و هفتاد و چهارم :

- نمی‌تونم، تو رو خدا...
ناراحت و کلافه از صورتم چشم برداشت و رو به عادل گفت:
- به مادربزرگت بگو یه‌کم صبر کنه.
بعد رو به من ادامه داد:
- نترس قربونت برم، دردش فقط یه لحظه‌س…
اشک‌هایم را پاک کرد:
- یه نفس عمیق بکش، زود تموم می‌شه، خب؟
به جای نفسِ عمیق، نفسم را حبس کردم و اشک‌هایم تندتر فروریخت. فؤاد با یک دست به آغوشم کشید. یک پایش را زیر تنش گذاشته و پای دیگرش را از زا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!