پاره چین به قلم دلربا عجملو
پارت صد و هفتاد و چهارم :
- نمیتونم، تو رو خدا...
ناراحت و کلافه از صورتم چشم برداشت و رو به عادل گفت:
- به مادربزرگت بگو یهکم صبر کنه.
بعد رو به من ادامه داد:
- نترس قربونت برم، دردش فقط یه لحظهس…
اشکهایم را پاک کرد:
- یه نفس عمیق بکش، زود تموم میشه، خب؟
به جای نفسِ عمیق، نفسم را حبس کردم و اشکهایم تندتر فروریخت. فؤاد با یک دست به آغوشم کشید. یک پایش را زیر تنش گذاشته و پای دیگرش را از زا
لطفا صبر کنید...
