پارت صد و هفتاد و سوم :

تنه‌ٔ محکمی به فرهود زد و رفت. میانِ بغضم داد زدم:
- کجا توی این بارون؟!
جوابم را نداد و با کوبیدنِ در به هم، به اعصابِ خرابش صحه گذاشت. فرهود پوفی کشید و دور شد. حالم به‌قدری خراب بود که همه‌چیز بهانه می‌داد دستِ بغضم تا بی‌وقفه از چشم‌هایم فرو بریزد، حتی آن صندلیِ تکیه داده شده به پشت پنجره‌‌ای که شکسته بودم.
فرهود برگشت و انتهای کاناپه پایین پاهایم نشست. از پسِ پرده‌ٔ اشک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!