پاره چین به قلم دلربا عجملو
پارت صد و هفتاد و دوم :
گوشی را پس دادم و تشکر کردم. پدرِ عادل لبخندی از سر احترام زد و گفت چایشان حاضر است و خواست داخل بروم. دوباره تشکر کردم و گفتم باید زود به خانه برگردم. همان لحظه قطرههای باران نمنم شروع به باریدن کرد. پدرِ عادل گفت:
- پس عادل تا خونه باهاتون میآد.
خواستم نه بیاورم که صدای در آمد. بیاختیار تپش قلب گرفتم و زانوهایم لرزید. عادل بهسمتِ در دویدم و بازش کرد. حسم دروغ نگفته بود. چند ثا
لطفا صبر کنید...
