پاره چین به قلم دلربا عجملو
پارت صد و هفتاد و سوم :
تنهٔ محکمی به فرهود زد و رفت. میانِ بغضم داد زدم:
- کجا توی این بارون؟!
جوابم را نداد و با کوبیدنِ در به هم، به اعصابِ خرابش صحه گذاشت. فرهود پوفی کشید و دور شد. حالم بهقدری خراب بود که همهچیز بهانه میداد دستِ بغضم تا بیوقفه از چشمهایم فرو بریزد، حتی آن صندلیِ تکیه داده شده به پشت پنجرهای که شکسته بودم.
فرهود برگشت و انتهای کاناپه پایین پاهایم نشست. از پسِ پردهٔ اشک
لطفا صبر کنید...
