پاره چین به قلم دلربا عجملو
پارت صد و هفتاد و یک :
نگاهی بین زن و مرد ردوبدل شد. بخشی از ذهنم درگیرِ فکر و قضاوتِ آنها دربارهٔ خودم و رابطهام با فؤاد بود، اما دیگر راه برگشتی نبود. گذشته از آن، حرف زدن با مامان و ختم کردنِ قائلهای که به راه افتاده، برایم مهمتر از هر چیزی بود.
بعد از پچپچی چند ثانیهای بینِ زن و مرد و نگاههای مردد و ظنینِ زن از گوشهٔ چشم، زن بهسمتِ خانه رفت و چکمههایش را درآورد. مرد که به سختی کلمههای فار
لطفا صبر کنید...
