پارت صد و هفتاد و دوم :

گوشی را پس دادم و تشکر کردم. پدرِ عادل لبخندی از سر احترام زد و گفت چایشان حاضر است و خواست داخل بروم. دوباره تشکر کردم و گفتم باید زود به خانه برگردم. همان لحظه قطره‌های باران نم‌نم شروع به باریدن کرد. پدرِ عادل گفت:
- پس عادل تا خونه باهاتون می‌آد.
خواستم نه بیاورم که صدای در آمد. بی‌اختیار تپش قلب گرفتم و زانوهایم لرزید. عادل به‌سمتِ در دویدم و بازش کرد. حسم دروغ نگفته بود. چند ثا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!