پارت صد و بیست و دوم :

حرف‌های خسرو در گوشم پیچید، اما دیگر صدایش را نمی‌شنیدم. تنها چیزی که حس می‌کردم، سرمایی بود که از نوکِ پاهایم تا عمقِ وجودم را فرا گرفته بود. او بیمار بود. بیمار به بدترین شکلِ ممکن. این ازدواج، این پناهگاهِ امن، حالا تبدیل به قفسی شده بود که کلیدش دستِ بیماری خطرناک بود.

نگاهش، آن نگاهِ تاریک و تهدیدآمیز، هنوز روی صورتم بود. لبخندش، آن لبخندِ عجیب و بیمارگونه، انگار داشت مرا م

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    مارال قوی باش ازحقت دفاع کن.سپاس👏🙏

    ۳ ماه پیش
  • ....

    0

    مارال باید به حساب همشون برسه

    ۳ ماه پیش
  • هانی

    0

    دلم میخواد مارال کاری کنه که همه به پاش بیفتن،چرا محمد انقدر مطمئن تو خونه موند ،یه جای امضای این برگه ها و ازدواج میلنگه

    ۳ ماه پیش
  • عاطی

    0

    خسرو میخواد مارال مستقل بشه و نترس چون توش دیده این دختر نترسه... بالقوه رو میخواد بالفعل کنه.. من خسرو رو سیاه نمیبینم مارال شروع کن تغییر رو

    ۳ ماه پیش
  • مری

    0

    یه زنگ بزن شکایت کن ازشون اونوقت میفهمن خونه واسه کیه ، جسد کی ام باید تو همین خونه دفن شه این اشغالهای عوضی همشون پرت کن بیرون برن تو سطل اشغال بخوابند😤

    ۳ ماه پیش
کپی شد!