حکومت زنان به قلم مبینا ترابی
پارت صد و بیست :
مهناز، دیوانهوار هجوم آورد، کمیل را از آغوشم درید و ضربهای محکم به پایم زد که روی زمین افتادم. در آن خاک و غبار، میان نگاههایِ پر از کینهیِ کسانی که روزی خانوادهام مینامیدم، شکلاتِ کمیل را در مشتم فشردم و برای اولینبار، با حضوری که خسرو در پشت سرم داشت، حس کردم که باید از خاکسترِ خودم برخیزم... حتی اگر تمامِ دنیا به رویم بایستد.
پاهایم سُر خورد و زمین زیرِ تنم آمد. زانوهایم
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

مبینا ترابی | نویسنده رمان
😂😂😂یه پارت از رمان و بدم بچه ها بنویسن زحمت قتل همه کارکترارو می کشن💙
۳ ماه پیشعاطی
0خب کارکترا قتل لازمن😎🙃
۳ ماه پیشعاطی
0خب کارکترا قتل لازمن😎🙃
۳ ماه پیشعاطی
0کمیل جان خرابکاری نکن دیگه...مارال ادامه بده... محمد فاتحَ😉😎
۳ ماه پیش
مبینا ترابی | نویسنده رمان
عاطی دلت خنک شده ها😂💙
۳ ماه پیشعاطی
0آره بابا بزنه خارمادرو.....🤣🤣🤣
۳ ماه پیشرز.
0وای خیلی منتظر همچین روزی بودم
۳ ماه پیش
مبینا ترابی | نویسنده رمان
ممنون بابت نظرت قشنگم💙
۳ ماه پیشهستی
0آخیش بالاخره مارال یکاری کرد آفرین
۳ ماه پیش
مبینا ترابی | نویسنده رمان
قربان شما😂💙
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

واوا
0مارال همون شکلات رو به کمیل پس بده سرگرم بشه که بتونی ادامه بدی