پارت صد و سی و ششم :

در میان بازوهایش محصور بودم و صدای کوبش قلبش در سینه، مانند تندری بود که در یک شب طوفانی می‌غرید. سکون و آرامشی که این طوفان به من می‌داد، شبیه هیچ چیز نبود و هرگز تجربه‌اش نکرده بودم. چانه‌ام را روی سینه‌اش گذاشتم و به چشمان خمارش زل زدم. نیاز به گفتن هیچ کلمه‌ای نبود... احساسی که در چشمانم لانه کرده، خودش بلندتر از هر صدایی فریاد می‌زد که چقدر این پسر روبه‌رویم را دوست دارم. انگشتش ر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Asma

    1

    وای اون هیجان و آشوبی که بعد صحنه های آروم و آرامش بخش میاد خیلی خوب به تالیف در اومدن و ما هم خودمونو وسط میدون جنگ تصور میکنیم

    ۲ ماه پیش
  • پرنیا

    1

    دختر جسور بازم کمک خودشو کرد 🥹😍😍

    ۲ ماه پیش
  • سارا

    0

    وای مثل افسانه ی چمروش شد که سریع بعد حس خوب همه چی گره خورد

    ۲ ماه پیش
کپی شد!