بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت سی :
- می ترسی بمب توش باشه؟ یا چمیدونم اسلحه ای خنجری چیزی، شایدم یه سم برام فرستاده باشن که باهاش بکشمت.
پوزخندی که زد نیازی به دیدن نداشت.
- زندگی ای که تو بتونی بگیریش بی ارزش تر از اونیه که بخوام حفظش کنم!
نمی خواستم باهاش بحث کنم و احیاناً با حرف های بی سر و ته عصبیش کنم برای همین جوابش رو ندادم.
هیچوقت فکر نمی کردم دیدن این لباس های قدیمی انقدر خوشحالم کنن!
سه تا لباس برام گ
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
Hale
2عشق آیرین پرستیدنیه، یه طوری دوسش داره که این حس رو به خوانده هم منتقل می کنه، انگار نه انگار که چقدر منوعه ست. چقدر فرمانده برای دوست داشتن غریبه و دوره. آیرین همه چیز رو نزدیک می کنه و در آغوش می کشه🫠🥰❤️
۱ ماه پیشالی
1وای از قلمت😭چقد این پارت قشنگ بود چرا انقد قلمت قشنگه چقد رمان متفاوته و انگار دارم فیلم می بینم😭😭
۲ ماه پیشYas
3این قلم رو باید با جون و دل خوند، شاهکاره❤️ 🔥👏
۲ ماه پیشYasi
2چه زیبا سیر دلبستگی آیرین رو نشون میده، توصیفات از فرمانده خیلی جذابن، سوای اینکه بیشتر حالت دلی دارن تا دیداری دیالوگ ها طوری عمیقن که انگار روح ادمو لمس می کنن🥲♥️
۲ ماه پیشMobina
2خیلی عالی بود 🥹❤️بعد یه روز سخت کاری یه پارت طولانی خیلی خوب میچسبه👌😍اگه فرمانده کمی جبهه نگیره و درد دلشو بگه که خیلیم عالی میشه👌😁
۲ ماه پیشفاطمه
1یعنی فرمانده خانوادش رو از دست داده بخاطر جنگ ؟ که اینقدر از آیرین بدش میاد؟!!!!
۲ ماه پیشفاطمه
2میترسم از واکنش فرمانده بعد از شنیدن حرفای آیرین و لمس دستش توسط اون...🫣 فرمانده یکم مهربون باش مرد
۲ ماه پیشرویا
1_ تو هیچ ایده ای نداری از اینکه من چه هیولایی در درونم به زنجیر کشیدم تا تکه *** ات نکنه❤️ 🔥❤️ 🔥 جذابیتش نفس گیره😮 💨❤️ 🩹
۲ ماه پیشAvin
1آیرین سرچشمهٔ همه زیبایی هاییه که توی جنگ میشه دید، خیلی حیف میشه اگه فرمانده قدرشو ندونه🙂❤️ 🩹
۲ ماه پیشاکرم بانو
1وای چقد قشنگ بود.... چه حرفای قشنگی زد بهش....
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

زیبا
0چه قدر قشنگهه این رمان عاشقشونم😍😍