بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت بیست و نهم :
نوری در دلم روشن شد، از اعماق تاریک ترین دریچه های ذهنم راهش رو باز کرد...
صدایی در درونم به حرف اومد و قفل لب هام رو شکست اما در نهایت چیزی که گفتم این بود.
- تو یه بار من و نجات دادی، حالا فقط می خوام از زیر دینت آزاد بشم.
به دست های رنگ پریده و لرزونم که توی حصار قدرتمند انگشت هاش اسیر شده بودن نگاه کردم و بعد به پارچهٔ کهنهٔ دور انگشتم که توی هوا تکون می خورد.
حرف های زیادی توی
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
Hale
1شاید تلاش بر این بوده که فرمانده سرد و زخمی و پر از نیش و کنایه باشه اما به نظر من پر از جذابیته، گیرای حرکات و حرف هاش مقاومت کردن رو سخت می کنه💖💞🔥
۱ ماه پیشالی
1مرتیکه روانی چشه این چرا اینجوری میکنه
۲ ماه پیشYasamanmoeini
1بلاخره ی آبی هم از این فرمانده سرد و بی احساس گرم شد، همین که چمدونش رو بهش داد یعنی داره کم کم نرم میشه😌🤭🤭💞
۲ ماه پیشGodrina
1- زندگی ای که تو بتونی بگیریش بی ارزش تر از اونیه که بخوام حفظش کنم یعنی عاشقشمم حرف نمیزنه، نمیزنه، یهو یه چیز برگ ریزون میگه😁😂😎♥️🔥
۲ ماه پیشفاطمه
2فرمانده چقدر خشکی پسر جان نیرا گناه داره.. باش مهربون باش افرین
۲ ماه پیشاکرم بانو
2کی میرسه روزی که این دو تارو یجایی بیرون از این زندون ببینیم
۲ ماه پیشزهرا
2عالی..منتظر پارت های بعدی هستیم ..قلمتون مانا
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

زیبا
0به طرز دیوونه کننده ای قشنگهه واقعنن مات و مبهوت این همه زیباییم به به🥹❤️