پارت بیست و نهم :

نوری در دلم روشن شد، از اعماق تاریک ترین دریچه های ذهنم راهش رو باز کرد...
صدایی در درونم به حرف اومد و قفل لب هام رو شکست اما در نهایت چیزی که گفتم این بود.
- تو یه بار من و نجات دادی، حالا فقط می خوام از زیر دینت آزاد بشم.
به دست های رنگ پریده و لرزونم که توی حصار قدرتمند انگشت هاش اسیر شده بودن نگاه کردم و بعد به پارچهٔ کهنهٔ دور انگشتم که توی هوا تکون می خورد.
حرف های زیادی توی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • زیبا

    0

    به طرز دیوونه کننده ای قشنگهه واقعنن مات و مبهوت این همه زیباییم به به🥹❤️

    ۵ روز پیش
  • Hale

    1

    شاید تلاش بر این بوده که فرمانده سرد و زخمی و پر از نیش و کنایه باشه اما به نظر من پر از جذابیته، گیرای حرکات و حرف هاش مقاومت کردن رو سخت می کنه💖💞🔥

    ۱ ماه پیش
  • الی

    1

    مرتیکه روانی چشه این چرا اینجوری میکنه

    ۲ ماه پیش
  • Yasamanmoeini

    1

    بلاخره ی آبی هم از این فرمانده سرد و بی احساس گرم شد، همین که چمدونش رو بهش داد یعنی داره کم کم نرم میشه😌🤭🤭💞

    ۲ ماه پیش
  • Godrina

    1

    - زندگی ای که تو بتونی بگیریش بی ارزش تر از اونیه که بخوام حفظش کنم یعنی عاشقشمم حرف نمیزنه، نمیزنه، یهو یه چیز برگ ریزون میگه😁😂😎♥️🔥

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    2

    فرمانده چقدر خشکی پسر جان نیرا گناه داره.. باش مهربون باش افرین

    ۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    2

    کی میرسه روزی که این دو تارو یجایی بیرون از این زندون ببینیم

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    2

    عالی..منتظر پارت های بعدی هستیم ..قلمتون مانا

    ۲ ماه پیش
کپی شد!