بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت بیست و هشتم :
توی چند روزی که گذشت حالم بهتر شد، طوری که احساس می کردم بیماری رفته و کاملاً خوب شدم.
هوا هم گرم تر شده بود، شاید تاثیر زیرآفتاب نشستن بود که انگار یجورایی نیروم رو بهم برگردونده بود.
توی این مدت استیو رو زیاد نمی دیدم و از اون روز دیگه با هم حرف نمی زدیم.
واقعاً نمی دونستم چرا ازم دوری می کنه و سرد شده...
به روزای اول شبیه شده بود، روزایی که من و به چشم دشمن می دید و حرف زدن باه
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
الی
2چقد نیرا گناه داره چقد همه دارن باهاش بد تا میکنن جدی همراه اون ناراحت میشم وقتی دلش میشکنه
۲ ماه پیشالی
3حرفم رو پس میگیرم استیو اصلا هم خوب نیست چقد بد باهاش حرف زددد
۲ ماه پیشEla
1با خوندنش ته دلم یه جوری شد🫠🤭♥️ خیلی به هم میان، مخصوصا اونجا که نیرا داشت دکمه های پیراهن خونیش رو باز می کرد صحنه جذابی تداعی شد تو ذهنم حیف دستش رو گرفت... کاش بذاره بهش کمک کنه🥲💔
۲ ماه پیشGodrina
3واقعا که این دختر خوب جرعت داره اینطور بی پروا نزدیک فرمانده میشه و سعی می کنه خودشو توی دلش جا کنه ولی فرمانده هم خیلی بی رحمه که انقدر باهاش سرده🙁💔
۲ ماه پیشفاطمه
2با خوندن این پارت مطمئن شدم که استیو به نیرا علاقمند شده بود ولی وقتی احساس کرد که نیرا به فرمانده حس داره ازش ناراحت شد و اینجوری برخورد کرد...
۲ ماه پیشMobina
3وا بده فرمانده که ندونسته دلو دادی نرفته😁🫠
۲ ماه پیشاکرم بانو
3فرمانده انقد اذیت نکن دخترمون رو🥺🥺🥺🥺
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Hale
2طوری نوشته شده که همه چیزو جلوی چشم های آدم میاره، حتی قشنگ تر از یه فیلم چون به درون و حالات شخصیت ها آگاه تری تصورش خیلی جذابه، طوری که آیرین میره تا زخم هاش رو درمان کنه و اون نمی ذاره.🖤