پارت بیست و هشتم :

توی چند روزی که گذشت حالم بهتر شد، طوری که احساس می کردم بیماری رفته و کاملاً خوب شدم.
هوا هم گرم تر شده بود، شاید تاثیر زیرآفتاب نشستن بود که انگار یجورایی نیروم رو بهم برگردونده بود.
توی این مدت استیو رو زیاد نمی دیدم و از اون روز دیگه با هم حرف نمی زدیم.
واقعاً نمی دونستم چرا ازم دوری می کنه و سرد شده...
به روزای اول شبیه شده بود، روزایی که من و به چشم دشمن می دید و حرف زدن باه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Hale

    2

    طوری نوشته شده که همه چیزو جلوی چشم های آدم میاره، حتی قشنگ تر از یه فیلم چون به درون و حالات شخصیت ها آگاه تری تصورش خیلی جذابه، طوری که آیرین میره تا زخم هاش رو درمان کنه و اون نمی ذاره.🖤

    ۱ ماه پیش
  • الی

    2

    چقد نیرا گناه داره چقد همه دارن باهاش بد تا میکنن جدی همراه اون ناراحت میشم وقتی دلش میشکنه

    ۲ ماه پیش
  • الی

    3

    حرفم رو پس میگیرم استیو اصلا هم خوب نیست چقد بد باهاش حرف زددد

    ۲ ماه پیش
  • Ela

    1

    با خوندنش ته دلم یه جوری شد🫠🤭♥️ خیلی به هم میان، مخصوصا اونجا که نیرا داشت دکمه های پیراهن خونیش رو باز می کرد صحنه جذابی تداعی شد تو ذهنم حیف دستش رو گرفت... کاش بذاره بهش کمک کنه🥲💔

    ۲ ماه پیش
  • Godrina

    3

    واقعا که این دختر خوب جرعت داره اینطور بی پروا نزدیک فرمانده میشه و سعی می کنه خودشو توی دلش جا کنه ولی فرمانده هم خیلی بی رحمه که انقدر باهاش سرده🙁💔

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    2

    با خوندن این پارت مطمئن شدم که استیو به نیرا علاقمند شده بود ولی وقتی احساس کرد که نیرا به فرمانده حس داره ازش ناراحت شد و اینجوری برخورد کرد...

    ۲ ماه پیش
  • Mobina

    3

    وا بده فرمانده که ندونسته دلو دادی نرفته😁🫠

    ۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    3

    فرمانده انقد اذیت نکن دخترمون رو🥺🥺🥺🥺

    ۲ ماه پیش
کپی شد!