پارت بیست و هفتم :

با احساس گرمای تیزی روی صورتم تکونی خوردم و جا به جا شدم، چشم هام رو باز کردم و به اطرافم نگاه کردم.
چشمم به استیو خورد که روی صندلی نشسته و توی همون حالت خوابش برده بود.
بازوی چپم رو که تموم شب زیر بدنم له شده بود مالیدم و علی رغم بدن درد و میلی که به خواب بیشتر داشتم، خودم رو بالا کشیدم و به دیوار تکیه دادم.
نفس عمیقی کشیدم و چند بار پلک هام رو باز و بسته کردم تا تاری دیدم از بین بر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • الی

    3

    منم دلم شکست با حرفی که استیو زد💔

    ۲ ماه پیش
  • الی

    1

    چقد نویسنده راجبه همه چی اطلاعات داره و چقد حرفه ای نوشته😍😍😍

    ۲ ماه پیش
  • الی

    2

    وای چقد از استیو خوشم میاد😂😂

    ۲ ماه پیش
  • Fati28

    3

    استیو چقدر خرههه چقدر دوس داشتنی میشه وقتی سعی می کنه مثل سربازهای جدی و بی احساس رفتار کنه😂😂🫂💞

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    3

    به نظرم استیو به نیرا علاقمند شده بخاطر همین درباره فرمانده این چیزا رو گفت

    ۲ ماه پیش
  • Aman

    2

    اما به نظر من علاقه اش از نوع دوستی و نوعی دلسوزیه، می خواد بهش هشدار بده مبادا وابسته بشه و فرمانده بعدا ترکش کنه

    ۲ ماه پیش
  • Mohadese-alv

    3

    شایدم از ترس فرمانده نمی تونه اعتراف کنه

    ۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    3

    چرا فک کردم استیو میخواد بگه من عاشقتم🤦🤦🤦🤦

    ۲ ماه پیش
  • Mohadese-alv

    4

    درونصورت فرمانده خشتکشو پرچم می کنه😂😂

    ۲ ماه پیش
کپی شد!