بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت بیست و هفتم :
با احساس گرمای تیزی روی صورتم تکونی خوردم و جا به جا شدم، چشم هام رو باز کردم و به اطرافم نگاه کردم.
چشمم به استیو خورد که روی صندلی نشسته و توی همون حالت خوابش برده بود.
بازوی چپم رو که تموم شب زیر بدنم له شده بود مالیدم و علی رغم بدن درد و میلی که به خواب بیشتر داشتم، خودم رو بالا کشیدم و به دیوار تکیه دادم.
نفس عمیقی کشیدم و چند بار پلک هام رو باز و بسته کردم تا تاری دیدم از بین بر
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
الی
1چقد نویسنده راجبه همه چی اطلاعات داره و چقد حرفه ای نوشته😍😍😍
۲ ماه پیشالی
2وای چقد از استیو خوشم میاد😂😂
۲ ماه پیشFati28
3استیو چقدر خرههه چقدر دوس داشتنی میشه وقتی سعی می کنه مثل سربازهای جدی و بی احساس رفتار کنه😂😂🫂💞
۲ ماه پیشفاطمه
3به نظرم استیو به نیرا علاقمند شده بخاطر همین درباره فرمانده این چیزا رو گفت
۲ ماه پیشAman
2اما به نظر من علاقه اش از نوع دوستی و نوعی دلسوزیه، می خواد بهش هشدار بده مبادا وابسته بشه و فرمانده بعدا ترکش کنه
۲ ماه پیشMohadese-alv
3شایدم از ترس فرمانده نمی تونه اعتراف کنه
۲ ماه پیشاکرم بانو
3چرا فک کردم استیو میخواد بگه من عاشقتم🤦🤦🤦🤦
۲ ماه پیشMohadese-alv
4درونصورت فرمانده خشتکشو پرچم می کنه😂😂
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

الی
3منم دلم شکست با حرفی که استیو زد💔