بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت بیست و ششم :
صدای عصبیش با سوزی سرد توی گوشم پیچید: نمی خواد، هر دوتاتون برید بیرون!
- ولی فرمانده...
- الان!
با بیرون کردنشون اتاق دوباره توی سکوت فرو رفت.
سعی کردم چشم هام رو باز کنم اما همه جا تیره و تار بود.
همراه با درد عجیبی که هر لحظه بیشتر از قبل قفسهٔ سینه ام رو می فشرد، سرازیر شدن اشک هام و روی گونه هام احساس کردم.
مثل سایه ای محو دیدمش که کتش و روی زمین انداخت.
به طرف شومینه
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
Hale
2چه پارت زیبای واقعا جذاب و خوندنیه💖👌
۱ ماه پیشMhsa
1انقدر قشنگ توصیف شده ک مثل ی فیلم همه حالتو تصویرسازی میکنم
۱ ماه پیشFati28
3بعد از اون همه تنش و سردی فرمانده جونش رو نجات داد😍😌♥️ حتی باهاش حرف زد، اونجا ک گفت اگه کمتر وراجی کنی چیزیت نمیشه خیلی بامزه بود🤭😂😂
۲ ماه پیش....
3واییی بلخره فرمانده هم لب باز کرد و یه چیزی گفت، البته همون حرفا برای امضا کردن سند جذابیتش کافی بودن😁😎♥️🔥 مخصوصن اونجا که میگه حتی تو مرگم دست از وراجی برنمیداری، یا اینکه اگه کمتر حرف بزنی زنده می مونی😂😂
۲ ماه پیشفاطمه
1چقدر این پارت قشنگ بود 😍 وایییی، بالاخره فرمانده باهاش صحبت کرد😎 آیرین عزیزم🥲...
۲ ماه پیشالی
2عاشقتم دختر قلمت عالیههه کاش میتونستم همه رمانو یه جا بخونم😭😭😭😭
۲ ماه پیشالی
2چقد اریک و دوست دارمممم خیلی شخصیتش جذابهه
۲ ماه پیشالی
3عالی بود🥺چقد قلمت خوبهههه انگار فیلم می بینم
۲ ماه پیشاکرم بانو
3چقد مظلومی اخه تو... مگه بااین حالت و اون چشمای دریاییت این سوالو میپرسی کسی میتونه دوستت نداشته باشه؟
۲ ماه پیشMobina
2فقط دیالوگ فرمانده «حتی تو حال مرگ عم دست از وراجی برنمیداری نه؟!»🥹🫠من سر این پارت چشم هام اکلیلی بودن 🥹😍😅
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

افسون
3قلبم رفت محافظت کلمه خیلی قشنگی از دوست داشتنم عزیز تره به نظرم احساس مسئولیت در قبال حسی که بهش داره فکرکنم فرمانده رو اذیت میکنه می ترسه کاری باهاش کنه که دلش بیشتر وابسته بشه 🥰😇