پارت بیست و پنجم :

- می تونی من و بفرستی یه جای دیگه... اما این کار و نکن...
بهش نگاه کردم و قطره اشکی بی اختیار از گوشهٔ چشمم سرازیر شد.
- من بدون تو خیلی تنها میشم!
با تار شدن دیدم ناگهان اخم هاش توی هم رفتن و با حالتی عصبی بلند شد و رفت.
در پشت سرش کوبیده شد و سد اشک هام شکست.
آستین لباسم رو محکم روی صورتم کشیدم و سعی کردم جلوی گریه ناگهانیم رو بگیرم.
چرا در برابر دشمنی که من و خیلی وقت پیش توی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • افسون

    1

    عزیزم ممنون از پارت زیبات پس فرمانده آهنی قلعه علاوه بر شنیدن به حرفاش اهمیتم میده اما خوب جنبه پر گردن تنهایی فقط مختص اون نیست حالا که تو تب میسوزه آیا براش رقی داره فکر کنم آره 🤔

    ۲ هفته پیش
  • اکرم بانو

    0

    اون ک از فرمانده چیزی ندیده،حتی باهاش حرفم نمیزنه،از سر تنهایی داره عاشقش میشه؟

    ۲ ماه پیش
  • Hana

    0

    شاید برای دلبستن نیاز به حرف زدن یا حرکت خاصی نباشه، تنها چشم ها برای نگاه کردن کافی باشه... البته هنوز اول رمانه، جاذبه ای که بینشونه به نظرم می تونه به جاهای عمیق تری بره🥲🤍

    ۲ ماه پیش
  • Mobina

    0

    مرد دیگه فرمانده هست نه؟ اگه اون باشه خیلی خوشحال میشن و شاید دلش به رحم اومد یه کم از کم حرفیش کم شد🫠نمیدونم شخصیت فرمانده چه جوریه اما دل روشنه که این بیمار شدن نیرا میتونه یه جرقه کوچیک عشقشون باشه🥹

    ۲ ماه پیش
کپی شد!