بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت بیست و پنجم :
- می تونی من و بفرستی یه جای دیگه... اما این کار و نکن...
بهش نگاه کردم و قطره اشکی بی اختیار از گوشهٔ چشمم سرازیر شد.
- من بدون تو خیلی تنها میشم!
با تار شدن دیدم ناگهان اخم هاش توی هم رفتن و با حالتی عصبی بلند شد و رفت.
در پشت سرش کوبیده شد و سد اشک هام شکست.
آستین لباسم رو محکم روی صورتم کشیدم و سعی کردم جلوی گریه ناگهانیم رو بگیرم.
چرا در برابر دشمنی که من و خیلی وقت پیش توی
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
اکرم بانو
0اون ک از فرمانده چیزی ندیده،حتی باهاش حرفم نمیزنه،از سر تنهایی داره عاشقش میشه؟
۲ ماه پیشHana
0شاید برای دلبستن نیاز به حرف زدن یا حرکت خاصی نباشه، تنها چشم ها برای نگاه کردن کافی باشه... البته هنوز اول رمانه، جاذبه ای که بینشونه به نظرم می تونه به جاهای عمیق تری بره🥲🤍
۲ ماه پیشMobina
0مرد دیگه فرمانده هست نه؟ اگه اون باشه خیلی خوشحال میشن و شاید دلش به رحم اومد یه کم از کم حرفیش کم شد🫠نمیدونم شخصیت فرمانده چه جوریه اما دل روشنه که این بیمار شدن نیرا میتونه یه جرقه کوچیک عشقشون باشه🥹
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

افسون
1عزیزم ممنون از پارت زیبات پس فرمانده آهنی قلعه علاوه بر شنیدن به حرفاش اهمیتم میده اما خوب جنبه پر گردن تنهایی فقط مختص اون نیست حالا که تو تب میسوزه آیا براش رقی داره فکر کنم آره 🤔