بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت بیست و چهارم :
- احتمالا ندونی از چی حرف میزنم و درکم نکنی چون تو یه مردی...
چشم های بسته اش بهم جرعت دادن تا مستقیم نگاهش کنم و حرفم رو ادامه بدم: یه انسان آزاد که می تونه برای خودش تصمیم بگیره اما زن ها همچین قدرتی ندارن یا حداقل من ندارم...
نمی دونم من خیلی ضعیفم یا زور دنیا و اجبار تقدیر توی جنگ بُرنده تر از همیشه ست!...
قبل از اینکه اسیر این جنگ شم، مدت های طولانی خودم رو حتی توی خونه و مابین خون
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
همتا
5ولی اگه تو بری من خیلی تنها میشم🫠☹️ این حرف برای هردوشون صدق می کنه، شاید فرمانده الان متوجه نباشه اما نیرا تبدیل به چراغ پادگان سرد و تاریکش شده، همه چیز رو تمیز و مرتب می کنه، باهاش حرف میزنه و سعی می کنه وانمود کنه جنگ نیست... خیلی رابطشون قشنگه، به نظرم داره به جاهای خوبی میره🥺🫠🫠🤍
۲ ماه پیشگلاره
2واقعا که خیلی قشنگ حرف میزنه، مخصوصا که خیلی هم زیبا و معصومه. فرمانده چطور در برابرش مقاومت می کنه؟؟ خیلی اغواگره، داره کم کم خودش رو جا می کنه😌😁🥰♥️
۲ ماه پیشاکرم بانو
2معلومه دیگه چرامیاد سیگارشو پیش تو میکشه کلک😉😉😉
۲ ماه پیشMobina
3نیرا خیلی شخصیت جالبی داره و یه لحظه امیدواره یه لحظه ناامید 🥲و اینکه احساس میکنم فرمانده هم از حرف زدن نیرا خوشش میاد😁برای من که جالبه این همه حرف زدنش😍
۲ ماه پیشGol
2واقعا قشنگ از همه چی حرف میزنه، انگار توی دنیای جنگ نیست و همه چیز مرتبه فرمانده هم واقعا شوهرشه و می خواد بهش نزدیک شه خیلی معصوم و مظلومه این دختر🥺🙁❤️ 🩹
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Mhsa
3خیلی خوبه ک بجای گریه و زاری داره با حرف زدن هم خودشو آروم میکنه هم حس زندگی ب اون مکان سرد میده واقعا مشخصه ک چ شخصیت قوی داره خیلی دوس دارم