پارت بیست و چهارم :

- احتمالا ندونی از چی حرف میزنم و درکم نکنی چون تو یه مردی...
چشم های بسته اش بهم جرعت دادن تا مستقیم نگاهش کنم و حرفم رو ادامه بدم: یه انسان آزاد که می تونه برای خودش تصمیم بگیره اما زن ها همچین قدرتی ندارن یا حداقل من ندارم...
نمی دونم من خیلی ضعیفم یا زور دنیا و اجبار تقدیر توی جنگ بُرنده تر از همیشه ست!...
قبل از اینکه اسیر این جنگ شم، مدت های طولانی خودم رو حتی توی خونه و مابین خون

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر آیرین و اریک در تراس اتاق فرمانده در رمان بها آیرین و اریک در تراس اتاق
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Mhsa

    3

    خیلی خوبه ک بجای گریه و زاری داره با حرف زدن هم خودشو آروم میکنه هم حس زندگی ب اون مکان سرد میده واقعا مشخصه ک چ شخصیت قوی داره خیلی دوس دارم

    ۱ ماه پیش
  • همتا

    5

    ولی اگه تو بری من خیلی تنها میشم🫠☹️ این حرف برای هردوشون صدق می کنه، شاید فرمانده الان متوجه نباشه اما نیرا تبدیل به چراغ پادگان سرد و تاریکش شده، همه چیز رو تمیز و مرتب می کنه، باهاش حرف میزنه و سعی می کنه وانمود کنه جنگ نیست... خیلی رابطشون قشنگه، به نظرم داره به جاهای خوبی میره🥺🫠🫠🤍

    ۲ ماه پیش
  • گلاره

    2

    واقعا که خیلی قشنگ حرف میزنه، مخصوصا که خیلی هم زیبا و معصومه. فرمانده چطور در برابرش مقاومت می کنه؟؟ خیلی اغواگره، داره کم کم خودش رو جا می کنه😌😁🥰♥️

    ۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    2

    معلومه دیگه چرامیاد سیگارشو پیش تو میکشه کلک😉😉😉

    ۲ ماه پیش
  • Mobina

    3

    نیرا خیلی شخصیت جالبی داره و یه لحظه امیدواره یه لحظه ناامید 🥲و اینکه احساس میکنم فرمانده هم از حرف زدن نیرا خوشش میاد😁برای من که جالبه این همه حرف زدنش😍

    ۲ ماه پیش
  • Gol

    2

    واقعا قشنگ از همه چی حرف میزنه، انگار توی دنیای جنگ نیست و همه چیز مرتبه فرمانده هم واقعا شوهرشه و می خواد بهش نزدیک شه خیلی معصوم و مظلومه این دختر🥺🙁❤️ 🩹

    ۲ ماه پیش
کپی شد!