بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت بیست و سوم :
با شنیدن صدای گرفته و نیمه لرزونم ایستاد، اما نه چیزی گفت نه به سمتم برگشت.
- میشه چمدونم رو بهم بدین؟
می ترسیدم جواب نده اما توی همون حالت به سردی گفت: نه.
- و ولی...
- هیچ چیزی از سرزمین دشمن رو نمی تونی اینجا داشته باشی.
- ولی مامانم اون رو فرستاده.
حتی خودم هم دلم برای مظلومیت صدام و یادگاری مامانم سوخت.
- هر چیزی که نیاز داری همینجا هست.
- تو هیچ ایده ای نداری از این
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
Sky
1عزیزم قلمت حرف نداره 👍 دستمریزاد داری🌹
۱ ماه پیشNahan
4ولی آیرین خیلی قشنگ حرف میزنه، مشخصه دل فرمانده رو برده، البته امیدوارم🥺🙂♥️ اونجا که فرمانده گفت اگه واقعا همچین فکری می کنی احمقی، به جای ضدحال خیلیم دلنشین بود این یعنی تموم مدت داشت بهش گوش میکرد🫠🫠🫠
۲ ماه پیشRahgozar...
3چه قشنگ مفهوم غصبی بودن رو توضیح داد، هر پارت بیشتر قدرت قلم نویسنده که همه چیز رو انقدر روان و با مفهوم اون هم برای ژانر تاریخی و فضای خارجی فضاسازی کرده مشخص میشه👏🌹🌹👌
۲ ماه پیشفاطمه
2بیصبرانه منتظر پارت بعدی هستم
۲ ماه پیشاکرم بانو
3خوبه یکم باهاش حرف زد... حالا میخواد درباره فمینیست باهاش حرف بزنه😀😀
۲ ماه پیشMobina
3مطمئنم رابطه شون بهتر میشه اما فرمانده کاش بدونی که این دختر چه غمی تو دلشه🥲 مرسی بابت پارت عالی😍
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

افسون
0عزیزن ممنون از کلمات دلپذیر ت که نرخ بیشتری رو برای حرفهای تو دلمون بهمون میده که با ارزش بودن فقط حرفهای عاشقانه نیست پس گوش دادن ساده هم هست