پارت بیست و سوم :

با شنیدن صدای گرفته و نیمه لرزونم ایستاد، اما نه چیزی گفت نه به سمتم برگشت.
- میشه چمدونم رو بهم بدین؟
می ترسیدم جواب نده اما توی همون حالت به سردی گفت: نه.
- و ولی...
- هیچ چیزی از سرزمین دشمن رو نمی تونی اینجا داشته باشی.
- ولی مامانم اون رو فرستاده.
حتی خودم هم دلم برای مظلومیت صدام و یادگاری مامانم سوخت.
- هر چیزی که نیاز داری همینجا هست.
- تو هیچ ایده ای نداری از این

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر آیرین و اریک در تراس اتاق فرمانده در رمان بها آیرین و اریک در تراس اتاق
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • افسون

    0

    عزیزن ممنون از کلمات دلپذیر ت که نرخ بیشتری رو برای حرفهای تو دلمون بهمون میده که با ارزش بودن فقط حرفهای عاشقانه نیست پس گوش دادن ساده هم هست

    ۲ هفته پیش
  • Sky

    1

    عزیزم قلمت حرف نداره 👍 دستمریزاد داری🌹

    ۱ ماه پیش
  • Nahan

    4

    ولی آیرین خیلی قشنگ حرف میزنه، مشخصه دل فرمانده رو برده، البته امیدوارم🥺🙂♥️ اونجا که فرمانده گفت اگه واقعا همچین فکری می کنی احمقی، به جای ضدحال خیلیم دلنشین بود این یعنی تموم مدت داشت بهش گوش میکرد🫠🫠🫠

    ۲ ماه پیش
  • Rahgozar...

    3

    چه قشنگ مفهوم غصبی بودن رو توضیح داد، هر پارت بیشتر قدرت قلم نویسنده که همه چیز رو انقدر روان و با مفهوم اون هم برای ژانر تاریخی و فضای خارجی فضاسازی کرده مشخص میشه👏🌹🌹👌

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    2

    بیصبرانه منتظر پارت بعدی هستم

    ۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    3

    خوبه یکم باهاش حرف زد... حالا میخواد درباره فمینیست باهاش حرف بزنه😀😀

    ۲ ماه پیش
  • Mobina

    3

    مطمئنم رابطه شون بهتر میشه اما فرمانده کاش بدونی که این دختر چه غمی تو دلشه🥲 مرسی بابت پارت عالی😍

    ۲ ماه پیش
کپی شد!