زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت دویست و هجده :
***
با صدای زنگ ملایم موبایلش از خواب پرید. حسام غرولندکنان پشت به او کرد و سرش را زیر پتو برد.
- خفه کن این ماسماسک رو.
با نگاه چپچپی دل از تخت کند و همزمان که گوشی را از روی پاتختی برمیداشت، به بیرون از اتاق رفت.
- بله؟
خمیازهاش آمد.
- سلام مادر! خواب بودی؟
با صدای ستارهخانم، کامل هوشیاریاش را به دست آورد. ل*بهایش بسته شدند. صبح علیالطلوع زنگ زده بود چه بگ
لطفا صبر کنید...

زهرا
0عالی بودممنون 👏👌