پارت دوم :

با کنجکاوی نگاهش کردم و اون، انگار فهمید که توی جلب توجهم موفق عمل کرده، لبخندی محو روی لباش نشست.
- چه پیشنهادی؟
دستشو توی جیب شلوارش برد و گفت:
یه کار ساده... و در ازاش من به شما پول میدم!
کلمه‌ی پول، حتی قبل از این که پیشنهادش رو بشنوم، پوستم رو مورمور کرد و قلبم رو به تپش انداخت.
- چه کاری؟ و چقدر پول؟
همون‌طور که صاف وایساده بود و چشماش هیچ احساسی رو نشون نمی‌داد گفت:
کاری که فقط تو از پس انجامش بر میای.
این جواب کاملی نبود. دوباره پرسیدم: و خب چقدر پول؟
چهره‌ی متفکری به خودش گرفت و گفت: پونصد خوبه؟
با حالت بدی نگاهش کردم، فقط پونصد تومن؟! اون‌هم برای اون با این دبدبه و کبکبه؟!
دست خودم نبود که با لحن حقیرانه‌ای پرسیدم: پونصد تومن؟
واسه پیشنهادی که می‌گی رد کردنش سخته فقط پونصد هزار تومن؟!
لبخند تمسخرآمیزی روی لبش نشست و سرش رو پایین انداخت.
چند لحظه ساکت بود و دوباره که سر بلند کرد جدی گفت: پونصد میلیون تومن!
بومب...یه چیزی تو سرم ترکید! مغزم سوت کشید.
پونصد میلیون تومن، پونصد میلیون تومن....
صداش توی مغزم اکو می‌شد!
پونصد میلیون تومن چه دردهایی که از من و بابا دوا نمی‌کرد!
اصلا چه کاری بود که حاظر بود بابتش این همه هزینه کنه؟
می‌شد خونه رو عوض کنیم و من از ترس تنها نبودن بابا تو این قبرستون شغل دیگه‌ای پیدا می‌کردم.
می‌شد مدت باقی مونده‌ی بیمه‌ش رو بازخرید می‌کردم و اونو از این بدبختی نجات می‌دادم.
می‌شد بدهیش به اون وحید عوضی رو پرداخت کنم.
می‌شد...می‌شد...
هزارتا چیز دیگه که تا صبح نمی‌شد الان شدنی بود و من....
فقط باید اون پیشنهاد رو قبول می‌کردم!
مرد جوون که منتظر و با پوزخند روی لبش نظاره گرم بود، سکوت کرده بود تا تاثیر پیشنهادش کامل بشه.
مگه می‌تونستم ردش کنم؟!
- شما کی هستین؟
با حالتی بیخیال سرش رو تکون داد و گفت: فکر کن شانسی که در خونتو زده!
خوشحالیِ زودهنگامی زیر پوستم دوید.
- کاری که باید بکنم چیه؟
لبخندی روی لبش نشست و آروم پلک زد.
****
"یک روز بعد"
با استرسی عمیق، به جمعیتی که از سر صبح اومده بودن تا جنازشون رو تشییع کنند نگاه کردم.
به سر و وضع هیچ کدومشون نمی‌خورد اهل اون جا باشن و این از طرز لباس پوشیدن و حتی نحوه‌ی عزاداریشون هم مشخص بود.
در بین جمعیت؛ همون مرد دیروزی نگاهش از دور به شیشه‌ی غسالخونه بود و حتی من هم می‌فهمیدم که استرس داره.
منتظر موندم تا زهرا کارش رو بکنه. زهرا همکاری بود که زیاد باهاش صحبت نمی‌کردم اما می‌دونستم وضع زندگیش حتی از منم بدتره.
به سمت جنازه رفتم.
زن جوونی بود که پوستش هنوز، مثل بلور می‌درخشید و اندام زیبایی داشت!
انگشتای کشیده و ناخنای لاک‌زده و مانیکور کرده‌ش با اون موهای بلوند پلاتینه داد می‌زدن که اون برای مردن آماده نبوده و مرگش خیلی زودتر از موعد رسیده.
با چشمایی سرد به دستای زهرا نگاه می‌کردم که داشت دستکش دستش می‌کرد.
- زهرا؟
نگام کرد. بدون جواب. همیشه همین‌طوری بود و انگار جواب دادن براش مکافات بود.
دست زن‌رو بالا گرفتم و نشونش دادم.
-برو استون بیار لاکشو پاک کنیم.
بی‌حرف رفت. از همون اول که لاک روی ناخنش رو دیدم فهمیدم باید برای تلف کردن وقت استون رو قایم کنم.
نگاهم به زهرا بود و تا خارج شد دست به کار شدم.
نفس عمیقی کشیدم و با دستایی لرزون تو دلم گفتم: "خدایا فقط یه این بارو ببخش"
پلکش رو با دو انگشت باز کردم و از دیدن چشمای سبز زمردیش؛ چشمایی که مشخص بود یه‌ زمانی بسیار زیبا و پرشور بوده و حالا بی روح و خشک شده بود، لحظه‌ای ماتم برد.
- ببخشید...
واقعا ببخشید...
ولی بابام خیلی گناه داره.
دستگاه رو جلوی چشمش گرفتم. نوری قرمز و نازک رنگ روی قرنیه‌ش رو از بالا تا پایین اسکن کرد.
و تمام....
صدای بوقِ ضعیف دستگاه اومد و چراغ سبز شد!
من کارم رو کرده بودم.
باورم نمی‌شد برای همچین کار ساده‌ای پونصد میلیون تومن بدن!
زن بیچاره، که از روی اعلامیه‌ش فهمیده بودم اسمش پردیس بوده رو غسل دادیم و کفن کردیم.
برای ارضای حس کنجکاوی و دیدن آشناهاش خودم بیرون رفتم و ماسک و دستکش رو درآوردم.
جمعیت با نگاه های خشک منتظر بودند. از نظر من عجیب بود که چرا انقدر خون‌سرد بودن و کسی برای زنی به اون جوونی شیون و زاری نمی‌کرد.
از همه عجیب‌تر این بود که هرچی بیشتر به سر و وضعشون نگاه می‌کردم، بیشتر به این سوال می‌رسیدم که چرا اونا باید جنازشون رو توی این قبرستون تشییع کنن؟!
از لای جمعیت پسری بیرون اومد که نگام روی اون خشک شد.
مثل بقیه‌ی عزادارا کت و شلواری رسمی و مشکی پوشیده بود و برعکس مرد دیروز، چشم و ابروی سیاه رنگش توجه رو به خودش جلب می‌کرد.
نزدیکم اومد و انگار که از نگاهم کلافه باشه پرسید: تموم شد؟
آب دهنم رو با صدا قورت دادم و گفتم: بله...اگر خواهری یا مادری میخوان...
وسط حرفم پرید.
- کسی نمی‌خواد ببینتش خانم، اگر تمومه ببریمش!
"بی ادب....این چه طرز برخورد با جنازه بود؟"
با حرص مثل خودش جواب دادم: بله آمادست، بیاید ببریدش!
چندنفر زیر جنازه‌رو گرفتن و بلندش کردن.
از دور نگاه می‌کردم و دیدم تنها کسی که کنار وایساده بود و با نگاهی به مراتب عصبانی به جمعیت و جنازه‌ی روی دوششون زل زده بود همون پسر بود.
صدای ناله‌ی خفیفی با گریه های آروم و بعد، صدای ضعیف لا اله الا الله مردها به گوشم رسید و هر لحظه دورتر شد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت ناشناس در رمان گورستان ناشناس
تصویر شخصیت گندم در رمان گورستان گندم
آخرین نظرات ارسال شده
  • زری

    0

    بیچاره پردیس😢😢

    ۳ ماه پیش
  • Rosa

    1

    چه ناشناس محرمی✨🔥😔

    ۳ ماه پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    بلههه

    ۳ ماه پیش
  • آراگل

    0

    بابا دختر ۵۰۰ میلیون تو این دوره زمونه پولی نیست بیا و از این پول بگذر و خودتو تو دردسر ننداز😣بابا صبا تو یه چیزی بهش بگو

    ۴ ماه پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    چی بگم بهش؟ بگو تا بگم!😅🥰

    ۴ ماه پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    چی بگم بهش؟ بگو تا بگم!😅🥰

    ۴ ماه پیش
  • ساناز

    0

    بومب...😉خوش اومد از رمان😇

    ۴ ماه پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    خدارو شکر ساناز جان💋

    ۴ ماه پیش
  • کراش زدم رو گندم

    3

    بنظرم که این دختره یه کاری کرده یا یه چیزی داره شاید اون اسکن مال ثبت کردن یه چیزیه هااااااا نکنه اینا خودشون کشتنش بعد آوردن اینجا مثلا یه غسالخانه ی بدون امکانات تا فاش نشه بعد پولاشو به جیب بزنن🤔🤔🤔

    ۴ ماه پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    حدست راجع به غسالخونه‌ی بدون امکانات درست بود👌

    ۴ ماه پیش
  • مرضیه

    2

    دلم برای دختره سوخت بیچاره جووناز دنیا رفت و هیچکس ناراحت نشده

    ۴ ماه پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    اره متاسفانه🙃🙃

    ۴ ماه پیش
  • آدولفا

    1

    دلم برای دخترت سوخت، هرچند نفهمیدم این که برای مردنت ناراحت بشن خوبه یا نه، ولی خب یه جوری بود🥲

    ۴ ماه پیش
  • آدولفا

    0

    دختره* اشتباه تایپی بود.

    ۴ ماه پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    اره خب یه جوری که هست ولی...

    ۴ ماه پیش
  • نورا

    0

    وایییی خیلی عالیهههه💕💕

    ۴ ماه پیش
  • شى شى

    1

    خیلیییی خفنهههه اخه چى بگم😭👏🏻👏🏻 عالییییی💓✨

    ۴ ماه پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    قربونت برم😍💋

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️