پارت شصت و ششم :

صدای طیبه خانوم که از پشت سرم بلند شده بود باعث شد برگردم:
- آقا حاتم! ساحل خانوم! صبحونه آماده‌ است تشریف نمی‌یارین؟
دستم را برایش تکان دادم و گفتم:
- نه! ما باید جایی بریم خیلی ممنون. فعلا.
همینکه به عقب برگشتم ساحل فورا دستانش را در جیب‌های کتم فرو کرد. متعجب از این حرکت ناگهانی در جای خود میخکوب شده بودم که احمقانه خندید و گفت:
- اونقدر سرده که سر انگشتام رو هم دیگه حس نم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!