تحوت به قلم سهیلا عبدی
پارت شصت و ششم :
صدای طیبه خانوم که از پشت سرم بلند شده بود باعث شد برگردم:
- آقا حاتم! ساحل خانوم! صبحونه آماده است تشریف نمییارین؟
دستم را برایش تکان دادم و گفتم:
- نه! ما باید جایی بریم خیلی ممنون. فعلا.
همینکه به عقب برگشتم ساحل فورا دستانش را در جیبهای کتم فرو کرد. متعجب از این حرکت ناگهانی در جای خود میخکوب شده بودم که احمقانه خندید و گفت:
- اونقدر سرده که سر انگشتام رو هم دیگه حس نم
لطفا صبر کنید...
