پارت شصت و هفتم :

با اعصابی خراب به طرف مرکز شهر راندم. نمی‌دانم چرا حالا که دلم می‌خواست زودتر برسم راه برایم اینقدر دور شده بود. با ناراحتی و خشم روی فرمان می-کوبیدم. درد امانم را بریده بود لبانم را روی هم فشار می‌دادم و لعنت می‌فرستادم به روزی که این نفرین گریبانم را گرفت. گردنبند ساعت قمرالزمان هر لحظه در گردنم داغ‌تر می‌شد. می‌دانستم که قرار است اتفاق بدی بیفتد و فرصتم به پایانش نزدیک می‌شود.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️